واژه واژه ، سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم ، وقتی ... تو صدایم می کنی

به من می گن یه کنکوری نمونه!!!! چرا که اول هفته خیلی شیک و مجلسی همراه مامان بابام رفتیم یه سفر کوتاه سه روزه!!!!!

البته که در طول مسیر رفت وقتی به هزار بدبختی از مه صبحگاهی غلیظ جان سالم به در بردیم و به سلامت گذشتیم و کمی چشمای خسته مون رو روی هم گذشتیم در بدترین نقطه ی جاده و در قسمت ممنوعه جاده دو طرفه یه سمند اومد از ماشینمون سبقت بگیره که چون نزدیک بود با ماشین روبرو شاخ به شاخ بشه زد آینه ی راننده رو ترکوند و رد شد!!!!!

خدا رو شکر که کسی آسیبی ندید.....

تولدانه ی دخترخاله کوچیکه رو با چیز کیک و مافین شکلاتی مه سو پز گذروندیم که تجربه های دوم خیلی خیلی بهتر از تجربه ی اولیه ی خودم بودن....(خاله چیز کیک رو دوست داشتن و البته با تغییرات به پیشنهاد خاله درستش کردیم)

عمه جانمان هم از 3شنبه خونه مون هستن و چشمشون رو عمل کردن و تا 3شنبه ی دیگه فعلا تشریف دارن....

بعد خیلی شیک 4شنبه خونه ی دوست جان برای ناهار دعوت بودم و قرار بود در طی یه عملیات انتحاری یه هدیه ی دست ساز بسازه و کمکش کنم....این شد که تا ناهار نقشه ش رو تهیه کردیم.. به قولی شهر زنان هم بود خونه شون چون داداشش در سفر به سر می برد و پدرش هم برای یه کنگره رفته بودن شهر دیگه...

با مادر دوست جان یه عالمه گفتیم و خندیدیم...عصر هم برای خرید یه سری وسایل بیرون رفتیم و کار روی تابلو هم تا شب طول کشید که به اصرار منو شام هم نگه داشت و تازه اصرار پشت اصرار که شب هم خونه مون بمون دور هم خوش می گذره.....

خلاصه دیدم زشته شب برنگردم و دخترعمه خونه مون هست و ..... تازه ساعت 9:30 که با داداش داشتم به خونه برمی گشتم یادم اومده من فرداش یک عدد بچه ی کنکوری هستم که هنوز کارتای ورود به جلسه م رو هم نگرفتم!!!!!!

و همانا می دونستم مستر اچ خون خونش رو می خوره که با اینچنین دختر با فکری همراهه!!!!!!!!

اینجوریا شد که دیگه رسیدم خونه و تازه تر یادم اومده پالتوم خشکشویی هست و باید تحویل بگیرمش که صبح قندیل نبندم....(نمی شد با پالتوی مهمونیم برم جلسه ی کنکور که!!!!!)

خلاصه کنکوری بود فوق کنکور!!!!!! سوال ها در عین سادگی نکاتی داشت که خب حسابی من از نتیجه ی کار پشیمون شدم و دپرس و متنبه و اینا که ای بنده ی خدا!!!! خب درستو می نشستی می خوندی!!!!و چقدر دردناکه که باز یادم می ره این متنبه شدن رو و باز درس نمی خونم!!!!!!!گریه 

مستر اچ غصه نخور دعا کن من متنبه شم برا سال آینده......

آخه یه جو طولانی مدت هم نمی آد منو بگیره بشینم درس بخونم...

کاش یه سری فکرام تموم می شدن و می تونستم متمرکزتر باشم...

..................................................................

فعلا کار تعطیله....من شک کردم نکنه کلا می خوان منو کنار بذارن در طی دعواشون!!!! آخه من این وسط چیکاره بیدم؟!!!!!گریه

..................................................................

دیروز که کنکور رشته ی شناورم بود و امروز کنکور اصلی مثلا!!!!! البته که من خواهان همون رشته ی شناورم و برام اون اصلی بوده.....

بعد صبح خیلی خوشحال و خندون وقت تحویل دادن کیفا یه عکاس هم ایستاده بود و فرط و فرط از ما دانشجوها عکس می گرفت!!!!!اصلا اوضاعی بودها!!!!می خواستم بگم شطرنجی کنید!!!نه که خیلی تلاش کردیم و درس خوندیم!!!! والله!!!!!

بعد از کنکور هم یکی از همکلاسی هامو دیدم....اصلا داغون شده بود نشسته بود درس می خوند صورتش کاملا پریشون....خیلی هم خوب کنکورشو نداده بود....و بهم می گفت بچسب به کار....کار خیلی بهتره.....و پشیمونم که وقت گذاشتم برا درس خوندن......

اصلا اوضاعی شده که همه هم منو از درس خوندن نهی می کنن!!!خودمم که تنبل خان عالم!!!!!!!!!!نیشخند

هیچی دیگه تا زنگ زدم پدر جان خودشون رو رسوندن(زودتر از جلسه بیرون اومده بودم) و می خواستیم برای خرید بریم مادر زنگ زدن که در طول مسابقه دستشون آسیب دیده و بریم بیمارستان......

و اینجوریاس که انگشتشون در رفته و 10 روزی باید آتل بندی باشه و کارهای خونه با منه!!!!! اونم وقتی مهمون هم داریم!!!!!!!!

.................................................................................

خوبی این روزا اینه که من می تونم به یه سری علایقم برسم که همش بخاطر کنکور عذاب وجدان داشتم و نمی تونستم بهشون برسم......مثل خوندن یه عالم کتاب منتظر!!!!

.................................................................................

تولدانه : عزیزترین...تولد تو نزدیک است....و من خوشحال از بودنت....چه خوش روزی بود که قدم به زمین گشودی تا امروزها نگهبان قلب من باشی.....دوستت دارم.....

_ مه سو_

ورق زده در جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

شنبه مامان اینا از سفر برگشتن و یکشنبه خیلی یهویی تصمیم گرفتیم یه سفر بریم تهران...هم بابا یه نامه رو تحویل بدن که زودتر حقوق بازنشستگیشون رو واریز کنن هم اینکه یه سر به خاله اولی بزنیم و گشت و گذاری...

بابا هم دو دل بودن برا رفتن که من گفتم حالا باز می خواین تنها بذارین برین من دلم بسوزه؟!!!! منم می خوام بیام!!!!

اینجوری شد که یکشنبه دفتر بودم که بهم زنگ زدن که از مهندس مرخصی بگیر تا آخر هفته رو!!!!

تا ساعت 9 هم تنها بودم دفتر....خیلی شیک و مجلسی مهندس که اومد اول کارها رو تحویل دادم و بعد اطلاع دادم که تا آخر هفته نیستم...قیافه شو باید می دیدین!!! یهویی خیلی پژمرده شد و گفت از این به بعد چند روز قبلش بهم اطلاع بدین که کاری رو اوکی نکنم.....

این روزا هم حسابی دست تنها!!! همچین هم حس مهم بودنه بهم دست داده بود بیا و ببین!!!! آخه جوری رفتار کرد انگار همه کارهای شرکت روی انگشت من تنها می چرخه!!!!نیشخند

قرار شد یه فایل رو ایمیل کنه در طول سفر بهش برسم و بفرستمش که نمی دونم چرا نفرستاد....شاید خانومش نذاشته که من در طول سفر هم مشغول باشم...مخصوصا که فعلا حقوقی در کار نیست!!!!! یه سری کارها هم بود که همون شب انجام دادم و براشون ایمیل کردم.....

بعد خیلی مظلومانه پرسیدن : هفته ی آینده که هستین؟!!!!

منم یه لبخند گنده زدم و گفتم : انشالله...نیشخند

و اینگونه شد که دوشنبه صبح من و مامان و بابا عازم سفر تهران شدیم و قرار چهارشنبه م با دوستام هم کنسل شد و نشد که ببینمشون و البته کلی دعوام کردن!!!!!نیشخند

اما جای همگی شما سبز....سفر با تمامی حاشیه هاش خوش گذشت....

روز اول که کمک خاله جان کردیم یه خورده وسایلشون رو جابجا کردن و مرتب چون دخترخاله تخت و کمد جدید داده براش ساختن و قدیمیا همه کف سالن بودن و قرار بود ماشین بیاد و ببره که خب این هفته نیومدن و بدقولی کردن و ما هم جمع و جورش کردیم که وسط راه نباشن!!!!!

روز دوم هم که رفتیم بهارستان.... دو تا کیف و یه کفش خریدم و حسابی خرج گذاشتم روی دست بابا!!!!

روز سومی هم رئیس دخترخاله باز یه سری کار اتوکدی داشت که می خواست انجام بدم و همراش رفتم دفترشون و اوکی کردم کارها رو...و ظهر هم برگشتیم و بعد از ناهار همراه با خاله جان رفتیم حرم شاه عبدالعظیم....شهرری...به یاد دوستان بودم اونجا....

یادمه خیلی بچه بودم دفعه ی قبل که رفته بودم و کلا پیشنهاد خودم بود رفتن این دفعه...

جمعه هم که اول وسایلو چیدیم توی ماشین ولی وقت رفتن ماشین استارت نزد و باز برگشتیم خونه ی خاله یکم نشستیم و بابا با ماشین سر و کله زدن و بعد اوکی شد....که دیگه گفتیم حتما این معطل شدن خیریت داشته....دیگه ساعت 9 بود که از خونه ی خاله حرکت کردیم .... قم هم برای زیارت حضرت معصومه رفتیم...فوق العاده شلوغ بود و دیگه تا زیارت کردیم و برگشتیم اذان ظهر بود....

شب که رسیده بودیم خونه نای تکون دادن انگشتامم نداشتم....ولی می دونین هیچ جا خونه ی خود آدم نمی شه که نمی شه!!!!!!!!!لبخند

همون شبی هم تند تند وسایلامو باز کردم و جابجا کردم که دیگه اگه امروز قرار به باز کردن چمدونم بود اصلا حوصله نداشتم...

..............................................................................

من از غیبت کردن بیزارم.....انگار همه ی وجودمو می گیرن و می چلونن....

خونه که رسیدم انگار یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شد....

از رئیس دخترخاله م حس منفی گرفتم از همون لحظه ی اول....بهش چیزی نگفتم فقط گفتم دنبال کاری باش که مربوط به تحصیلاتت باشه تا موفق تر باشی....

راستش هیچ خوشم نیومد وقتی بالای برگه ای که توضیحات کار بود شعر نوشته بود... منم خیلی شیک روی میز برگه رو گذاشتم و وسایلمو جمع کردم انگار نه انگار....اما دخترخاله طاقت نیاورد و یهو دیدم رفت برگه رو برداشت و جلو مهندس گرفت و گفت : این یعنی چی؟!!!

مهندس هم جا خورده بود و گفت : یعنی هیچی!!!! اول اون شعره توی برگه بوده از خیلی قبل!!! بعد من توضیحاتو نوشته بودم!!!!!!

کار دخترخاله مو نپسندیدم و بیرون دفتر دعواش کردم که نباید اینکارو می کردی..... ولی... حس بدی داشتم...

خدا رو هزارمرتبه شکر که محل کارم آرامش خاطر دارم و همکارام اینجور مسائلی ندارن....والله!!!!

..............................................................................

با دخترخاله از شرکتشون که برمیگشتیم سر چهارراه ولیعصر دو تا میدرینگ برداشتم که به عنوان هدیه پولشو حساب کرد....خیلی دوسش دارم میدرینگ ها رو....گرچه که راضی به زحمتش نبودم.....هرچی هم گفتم من بزرگترم و نباید اینکارو کنی نذاشت که نذاشت....

مدتها بود دنبالشون بودم....دوسشون دارم...

..............................................................................

خرید خوب بود...با مادر و پدر بودن هم همچنین...فقط و فقط جای مستر اچ کنارم کم بود...

_ مه سو _

ورق زده در شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

دیروز بعد از ظهر از سفر برگشتم....جای همگی دوستان سبز....زیبایی های کشورم دیدنی ......برای نوشتن عالمی حرف دارم ولی حس نوشتن نیست....خسته ام...

.....................................................................

حال امشبم لاله ی واژگونیست که اشک دارد و اشک.....

بعضی از غصه ها نوشتنی نیست...

........................................................................

آقا جونم دوباره بیمارستان بستری هستن.... ضعیف تر از همیشه... بند آخر سفرمان با خبر بدتر شدن وضعیت پدربزرگم و فراخواندن فرزندانش و اشک های مادرم نوشته شد ....

مادر از همه فرزندان به پدرش وابسته تر است....و پدربزرگم هم.....

بعدتر برمی گردم برای نوشتن سطور این روزها....

_ مه سو _ 

ورق زده در جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

عید فطر اومد و با اصرار مامان که البته اولش نرفتم و بعدتر با بابا که برگشتن از رست باهم رفتیم و سری به اقوام زدیم....پدر بزرگ و مادر بزرگ ها...خاله و عمو و عمه ها....دیداری تازه شد..... گرچه گرما طاقت فرسا بود و برای من جز سردردهای کوچک در پی نداشت.......

دخترخاله هم با ما اومد اینجا تا ببرمش دکتر ...... خاله اینام رفتن وسایلاشون رو جمع کنن و بیان که فردا با هم بریم سفر...... همدان و اونطرف ها!!!!!!! جز همدانش هنوز مشخص نیست!!!!!مدت سفر هم بین ده تا دوازده روز پیش بینی شده....ببینیم خدا چی می خواد... سفر با خاله کوچیکه خوبه..... چون بابا و شوهرخاله خوب با هم سازگار می شن... خاله اینام به همین علت دوس دارن با ما بیان سفر.....

اصولا ما همیشه تنها سفر می ریم....نمی تونیم با همه سفر بریم.... و حوصله ی یه سری ریخت و پاشایی که بقیه می کنن رو نداریم!!!! مثلا عمو اینا عادت دارن 5-6 ماشین با هم سفر می رن......بعد در طی سفر می ایستن و غذا درست می کنن و اینجور ریخت و پاشایی!!!! ما ترجیحا غذا رو آماده می خریم و کسی نمی ایسته غذا درست کنه....شوهرخاله هم مثل باباس اعتقادش و حوصله ی اینجور ریخت و پاشا رو نداره!!!! بیشتر دوس داریم جایی که می ریم مکان های دیدنی رو ببینیم و ....

خلاصه که اخلاقاشون عین همدیگه س.....

دم رفتنی دخترخاله اینا که از سفر ارومیه و تبریز برگشتن یه سری توصیه ها راجع به غار علی صدر و ... داشتن که فک می کنم برا سفر ما خوب باشه....

هفته ی آینده عروسی دختر دوست خانوادگیمون هست...امروز زنگ زدن و دعوت کردن که ما کلییییییییییییی دپرس شدیم که نمی تونیم عروسی رو بریم...عروسیاشون خیلی قشنگه.....خیلی هم خانواده ی خوب و دوست داشتنی ای هستن.... کلی هم اونا ناراحت شدن .... قرار بوده عروسی شهریور باشه ولی خب جلوتر افتاده و 19 مرداده..... از اونور ما خودمون شهریور دو تا پسردایی های مامان رو در پیش داریم( اوایل و اواخر) و نمی شه که شهریور سفر بریم.....و بابا و شوهرخاله و خاله هر سه تاشون الان مرخصی گرفتن و شهریور گرفتارن....

کاشکی کمی دیرتر بود عروسیییییی.... تازه خانوم دوستمون برا حنابندون هم دعوتمون کرده بود و گفته بود همسرم گفته حنابندون خانوادگیه باید حتما شما هم باشین.....( ما رو مثل خانواده شون می دونن) مامان هم که کلا (نون) رو خیلی دوست داشت و دوس داشت دایی باهاش ازدواج کنه ولی خب دایی نپسندید!!! همیشه هم خاله ها و دایی ها و مامان بزرگم اینا سرزنشش می کنن!!!!(همه پسندیده بودنش ولی خب علف باید به دهن بزی خوش بیاد!!!!!)

(نون) عروس شدنت مبارک...... انشالله خوشبخت بشی...

.......................................................................

خلاصه اینکه مدتی نیستم!!!!! بعدترش هم ببینم خدا چی می خواد.....جان شما و جان وبلاگم!!!!!! تنهاش نذارید هاااااااانیشخند

خب دیگه من برم وسایلامو جمع کنم!!!!!امروز حسابی گرفتارم....روزهاتون زیبا.... تابستونتون خنک و دلپذیر.....تا سلامی دوباره خدانگهدار همگی تون.....

_ مه سو _ 

ورق زده در دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

یک وقت هایی حس می کنی فرسوده ای.... جسمت فرسوده تر از سنت هست.... وقتایی که همه ی دردا انگار هجوم می آرن بهت.....

6 روزی قبل بود....رفته رفته خستگی های ورزش تبدیل به درد شد...دردی که دست راستم رو بی جون کرده بود.... انگار انرژی نداشته باشه....از شونه شروع و به انگشتام ختم می شد......

تا درد نیومده سراغ جسمت خیلی وقتا قدر داشته هات رو نمی دونی....قدر سلامتیت رو...

سه شنبه عصر باشگاه نرفتم....با مامان و دخترخاله رفتیم سفره ابوالفضل ، خونه ی یکی از دوستان خانوادگی..... خانوم جلسه ای که آورده بودن همچینی انگار دعوا داشت..... با ملتی که بچه به بغل دست نمی زدن!!!! می گفت باید دست بزنید و همرام بخونید!!!!

اصلا اوضاعی بود....یعنی ده دقیقه بیشتر طول کشیده بود همه رو کتک زده بود!!!

چهارشنبه هم به اصرار مامان که باید همراشون برم با دایی کوچیکه رفتیم خونه ی آقا جونم اینا......

هرچی به آقاجون اینا می گیم اینقدر نگین دایی بیاد گوش نمی کنن!!!! فک کن ورودی شهرستانمون جریمه شد دایی!!!!!!! مامان از اینور داشت دق می کرد...ولی گفتم وقتی دایی گوش نمی کنن و با سرعت 170 رانندگی می کنن حقه!!!!

هی هم جریمه می شه و هی کاغذش رو پاره می کنه!!!! الان ماشینش جزو توقیفی هاس!!!!! بیشتر از یه تومن جریمه داره !!!! از اونور دخترخاله و شوهرش بعد از ما اومدن و با اینکه سرعتشون خیلی خیلی بالا بود ولی پلیس نتونست شماره شون رو کامل برداره!!!!دوربینش هم که روی ماشین دایی بود!!!!

..................................................................

دختر عمه ی بی بی م همراه با پسر و عروسش توی تصادف رانندگی از بین رفتن ناراحت

خیلی جوون بودن....خیلییییییییی....خانومه دهه ی 40 زندگیش....پسرش هم 20-21 ساله و عروسش هم 18-19 ساله....شاید هم کمتر.....

جزئیاتش چه فرقی می کنه؟!!!!! اینکه خودش رانندگی می کرده و همسرش نیم ساعت قبل از تصادف ماشین رو ازش گرفته و یهو پشت فرمون خوابش برده؟!!!

فقط اینکه شب قبلش مادرش خواب دیده بود که این راه رفته برگشتن نداره...یکی از همسایه هاشون هم...هرچی هم بهش گفتن امروز دنبال همسرت نرو و بگو خودش بیاد گوش ندادن...... خدایشان بیامرزاد....

عکسشونو که دایی دومی از طریق وات..س آپ فرستاد برا مامان اینا دلم کباب شد...

.................................................................

می گن تا مدت ها اصفهانی ها می اومدن و زمین ها رو کرایه می کردن...هندونه ای که کاشته می شد هم برای مصارف ایرانی ها بود و هم به عراق صادر می شد....

کشاورزا یاد گرفتن که خودشون اینکارو انجام بدن....اما اصفهانی ها که دیگه نتونستن زمین ها رو کرایه کنن رفتن خود عراق و اونجا هندونه کاشتن!!!! و دیگه صادراتی از ایران نداریم!!!!

امسال هم که از پزشک بگیر تا خود کشاورز سرمایه گذاری کردن و هندونه کاشتن!!! اینقدر تعداد هندونه ها زیاد شده که خریدار نداره و زمین کشاورزی رو حتی نمی صرفه کارگر بگیری مراقبش باشه....یا حتی محصولاتش چیده شه!!!! زمین رو رها کردن...

سرمایه از بقیه....به سود مردم!!!!! هر کی هرچی دوس داره بره مجانی برا خودش بچینه!!!! اوضاع خوبی برای کشاورزا نبود.....کلی ضرر کردن امسال...

اینم از بی برنامگی کاشت و برداشت محصولات امسال !!!!!!

مامان می گن حداقل جوری نکاشتن که محصولات این زمین مثلا ده روز بعد از اون یکی زمین برداشت شه.....همه با هم......

.......................................................................

سفر چند روزه ام جز کسالت برام چیزی نداشت....آب و هوای کسالت بار و گرم شهرستان... و همش یه جا بودن.... نصف بیشترش در خواب و کسالت گذشت...و درد دستم امونم رو بریده بود.......

ولی برا مامان اینا بد نشد....یه عالمه خرید....از گوجه فرنگی ارگانیک و طبیعی گرفته تا بادمجان خوش طعم و سبزی تازه ای که روش آب ریخته نشده تا زنده بمونه توی مغازه و سنگین وزن تر بشه برای خرید مشتری ها!!!!

از اونور هم شوهر دخترخاله م که رفت پسرخاله رو برسونه بوشهر(امتحانات دانشگاهشون شروع شده) ماهی خرید و اگه من پررویی نکرده بودم فعلاها از ماهی خبری نبود!!!! رفته بود برای خودشون ماهی بخره و منم خواستم برا ما هم بخرن....... مامان اصولا کاری از دیگران نمی خوان که براشون انجام بده...منم چون نزدیک یه سال بود ماهی نداشتیم پررویی کردم و گفتم....چون می خواستن ماهی برای خودشون و خاله اینا بخرن......

آخ که چقدر ماهی تازه خوردنش می چسبه.... چندین ساله ماهی پرورشی نخوردیم... تقریبا از سالی که دایی دومی جنوب زندگی می کنه.....10-12 سال....

....................................................................

دستم بهتره....واقعا کم خونی چه کارها که نمی کنه!!!!!

دارم قرص ب کمپلکس و آهن+فولیک اسید می خورم....دکتر دیروز تجویز کرده....

_ مه سو _ 

ورق زده در دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |