واژه واژه ، سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم ، وقتی ... تو صدایم می کنی

بهمن....دوباره بهمن عزیزم...

دی ماه تلخی بود...پر از خبرای غمگین برای کشورمون.....اونقدر که شهر رنگ و بوی تلخ گرفته.....تسلیت و همدردی میکنم با مردم عزیز کشورم و خانواده های داغدار...

چهارشنبه ای که گذشت رو مرخصی گرفتم و در یه حرکت انتحاری رفتیم جنوب دیدن خاله کوچیکه و دایی هام..... یعنی بیشترین دلیلم برا رفتن دیدن تربچه بود که سلول به سلول بدنم دلتنگش شده بود......مخصوصا که چند روز بعد از سوختگی پاش دایی عکسشو گذاشت توی گروه خانوادگی که سرش شکسته!!!!!! بازم دست کار پرستارش!!!! بردتش جلو ساختمونشون یهو دویده پاش پیچ خورده سرش خورده به دیوار بالای ابروش سوراخ شده...بمیرم.....

از یه طرف خیلی بچه ی شیطون و پر جنب و جوشیه تربچه...باهاش بودن و کنترلش خیلی سخته....این آخر هفته ای یعنی مدام به مبل و دیوار و زمین میخورد با اینکه همش دنبالش میدویدیم...بعد دایی اینام تعریف کردن که پرستارش چون قبلا خواهرش که خیلی ازش کوچیکتره همراش بوده و طی یه سانحه ای توی بچگی فوت میشه با هر اتفاقی که برای تربچه میفته یاد اون اتفاق میفته و خودشم حالش بد میشه....پرستار کلی پیششون گریه کرده و خواهش کرده پرستار دیگه ای برای تربچه پیدا کنن و اونم بره پی زندگیش....خلاصه دایی اینام دلسوز هیچی بهش نمیگن!!!!!!! فعلا دنبال پرستارن...

این چند روز آقا جونم اینام جنوب بودن....خاله سومی هم همراه یکی از عروساش و شوهرخاله بودن.....جمعمون جمع بود....با هم خرید رفتیم....گفتیم خندیدیم...

یه شب هم عروس خاله جان بهم رقص محلی یاد داد....و من خیلی زود یاد گرفتمشون... البته هماهنگ شدن با آهنگا هم لازمه....فعلا حرکاتشو یاد گرفتم ... بهم میگفت من سر عروسی خودم هرچی تلاش کردم خاله ها (مامانم و خاله سومی و ...) یاد نگرفتن زود.....باورش نمیشد من سریع یاد گرفتم...گفتم اونا اعتماد به نفسشون پایینه.... حس میکنن یاد نمیگیرن....

خلاصه اینکه آخر هفته ی خوبی بود....شب اول رفتم پیش تربچه خوابیدم...یعنی توی خواب هم هیجان داره بچه!!! دایی دور تا دورشو بالشت چیده که این بچه 360 درجه توی خواب میچرخه در همه حال سرش روی بالش باشه....عین این شخصیتای کارتونی میخوابه باید ببینینش....عاشقشم...

تنها کاری که شب باید انجام میشد این بود که وقتی پستونکش میفته بیدار میشد که باید سریع پستونک رو توی دهنش میذاشتم که جیغ نکشه...سر صبح هم وقت شیرش بود قرار بود دایی ساعت بذاره بیاد شیر خشک بهش بده که اینقدر خسته بود فرصت رو غنیمت شمرده بود خوابیده بودخندهشیرش از ساعت 5 به 7:30 تغییر کرد و بیدار هم نشد...خداییش کار سختیه مادر بودن....خیلی بی خوابی کشیدن داره...تا تکون میخورد من از خواب بیدار میشدم...

وایی تربچه یاد گرفته بوس کنه....بعد هرکسی رو بوس نمیکنه....بهش گفتم بیا عمه رو ببوس....آبجیش گفت خانوما رو بوس نمیکنه تربچه دویید لپمو بوسید...قلب اینقدر که بوسه های این فسقلی ها شیرینه....گرفتم چلوندمش فسقلی رو....

داداشیش هم بزرگ شده و پاهاش سفت شدن....خوش خنده س و تا وقتی توی بغل هست آروم میخوابه یا اطراف رو نگاه میکنه....تربچه" داداس "صداش میکنه!!!!به مگس و هر حشره ی دیگه ای حتی مورچه هم " عدس " میگه!!!!

عادت داره هر روز پیش داداشش میره بوسش میکنه و نازش میکنه و وقتی حواس بقیه پرت شد شَتَرَق توی صورت فندق میکوبه!!!!خندهفندق هم تا تربچه سمتش میاد و میبوستش چون میدونه کتک در انتظارشه گریه میکنه!!!! اینقدر این تعاملشون جالبه که حد نداره.....خندهنمیشه جلوشم گرفت چون گریه میکنه و با اصرار میخواد که فندق رو بغل کنه....حس میکنه عروسکشه....

جمعه یه سر هم خونه دایی وسطی رفتیم....توت فرنگی(دختردایی فسقلیم) هم یاد گرفته راه بره و با ذوق تا تی میگه!!!حسابی اول برخورد خجالتیه و به مامان و باباش میچسبه.... ولی خنده هاش از ته دل و بلند...به قدر ناز کردن و گریه هاش میخنده..ته صداش منو یاد صدای بچگی های خودم میندازه ببینم رفته رفته چطوریا میشه چون الان فقط به زبون خودش حرف میزنه و وقتی همونطوری نامفهوم باهاش حرف میزنی کلی میخنده.....

.......................................................................

لباس رو با مزون صحبت کردم و قرار به دوختش شد...با یه قیمت مناسب...بعد از انتخاب پارچه فقط موجودی پارچه ای که برا بالا تنه لباسم انتخاب کرده بودم تموم شده بود این شد که به فکر خرید پارچه افتادم و توی هفته ی گذشته دنبال پارچه رفتیم....و حالا مونده خرید پارچه ها و تحویلشون به مزون....برای مادر هم قراره تموم کارهاش با خود مزون باشه...امیدوارم مورد رضایتمون باشه نتیجه ی کار......

.........................................................................

کلاسای مستر اچ بالاخره تموم شد و تا چند روز دیگه مدارکشو تحویل میگیره...حالا میمونه برداشت یکی یکی نتیجه ها و شروع کارشون....

امیدوارم قشنگ ترین و بهترین اتفاقا در انتظارمون باشه که راه آینده مونو روشن کنه...

.........................................................................

ماه پر تلاش و پر از انرژی ای شروع شده.....هر روز هزار تا برنامه برای خودم مینویسم و نصفه نیمه میمونن کارها.....آخ که چقدر هماهنگی کارهام اینروزا سخت شده...

به امید بهترین ها...دعامون کنین...

_ مه سو _

ورق زده در یکشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٥ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در دوشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در شنبه ۱٢ دی ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در پنجشنبه ٥ آذر ۱۳٩٤ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در جمعه ۱٧ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |