واژه واژه ، سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم ، وقتی ... تو صدایم می کنی

حس عجیبیه روز تولد....امسال اونقدر با دلتنگی تموم شد که حد نداره....دیشب آخرش بغض کرده بودم و گریه میکردم.... امسال قرار بود کنار مستر اچ شمعا رو فوت کنم....ولی کارها اونجور که انتظار داشتیم با سرعت پیش نرفت....به اون نهایتی که تعیین کرده بودیم نرسیدیم.....و من شدید میون اعضای خانواده دلتنگ بودم...

ولنتاین 26 ام افتاده بود....توی شرکت نشسته بودم و کارها رو انجام میدادم که منشی مون اول دوسی رو صدا کرد و بعد بقیه بچه ها....منم راستش بهم برخورده بود که چرا یواشکی حرف میزنن من اینجا تنها موندم؟؟!!!!! که یهو بچه ها کیک و گل بدست برای تبریک تولدم اومدن.....برام تولد سوپرایزی گرفته بودن...چون روز قبل تولدم بود اصلا منتظر نبودم و برای همین خیلی شوکه شدم.....بعد هم فوت کردن شمع و فیلم گرفتن و عکس و کیک و چایی خوردن.....چسبید......خیلی چسبید......

شبش هم سوپرایزشو مادر خراب کردخندهپیام داده بود کیک نگیری ها!!!! چون قبل گفته بود خودت کیک تولدتو بگیر عروس رو بگیم بیاد....گفته بودم شاید داداشم بخواد سوپرایزم کنه کیک برام بگیره....بعد مادر فک کرده بود نکنه بخاطر حرفش کیک بگیرم بیارم خونه......خلاصه سوپرایزشونو خراب کرد......ولی بازم عروس با کادو که وارد شد و اونقدر محکم بغلم کرد و بوسیدم خیلی بهم چسبید....بعد هم جای رژش روی گونه م سوژه خانواده شد که ازم عکس بگیرنخنده البته رژ من کمرنگ بود روی گونه ش وقت شام دیدیم قبلش متوجه ش نشدیم...

خلاصه بعدتر داداش اومد و کیک آورد و جشن کوچیک و فیلم گرفتیم و کیک خوردیم...هدیه هم مادر جان برام شلوار گرفته بودن و داداش اینا ادکلن....عطرش فوق العاده س.... بعدتر عروس یه سری از خریدای چمدونشو آورده بود باز کرد دیدیم و گذاشت که من مرتبش کنم توی چمدون بعدا چون سریع باید آماده میشدیم برای شام بریم...

عروس و داداش هم البته در کنار جشن من ولنتاین بازی کردن....آخه در طول روز همدیگه رو ندیده بودن...عروس هدیه ی داداش رو آورده بود اینجا....داداش کادوشو توی ماشین گذاشته بود ولی بعدتر ما گفتیم داداش کادوت کو؟!!! رفت و از ماشین آوردش...

حدودای 10 بود که برای شام رفتیم بیرون.....آخر شبی من حالم بد بود....نیشخند بعد از چند مدت برا شام پرخوری کرده بودم در صورتی که فقط دو تا برش پیتزا بیشتر نخورده بودم و دو تا حلقه پیاز حلقه ای و چندتا سیب زمینی....ولی کیکا واقعا سنگین بودن و معده م رو حسابی سنگین کرده بودن...

مستر اچ هم سر دقیقه 28 روز تولدم پیام داده که :

" تولد تولد تولدت مبارک. مبارک مبارک تولدت مبارک. هستی من ! الهی 100 ساله شی ! دقیقه 28 روز تولدت به مناسبت 28مین بهار زندگیتماچ "

لبخندیعنی اون 28 دقیقه چقدر حرص خوردم که مستر اچ فراموشم کردهگریهنیشخندقلبماچ

بعدتر هم دوست جانا عکسمو با خودش گذاشته اینستاش و کپشن نوشته که 18 امین تولدی هست که بهم تبریک میگه ان شا الله هفتاد و سه سال دیگه هم تبریک بگه که هم اون صد ساله بشه هم منخندهنیشخند

خلاقیتش منو کشت جدا.....قلبنیشخند

دوستان دیگه مثل معصومه جونی....تاتوره سپید....سپیده و دوستان دبیرستانیم...خواهر مستر اچ و ... پیام دادن و تبریک گفتن که کلی چسبید....

تازه گوگل هم منو سوپرایز کرد بخاطر تولدم این شکلی شده بود :::

تازه کلی هم تبریک گرفتم از جاهای دیگه...مثه همراه اول ، بانک تجارت ، بانک ملت ، مغازه تندیس که مشتریش هستم و ....

اینهمه عشق گرفتم امسال......شروع قشنگی بود....ولی هرچی گذشت غصه ی نبودن مستر اچ کنارم توی این روز منو کشت.....امسال حتی تا هفته ی قبل هم تصور نمیکردم کنارم نباشه....و فک میکردم معجزه وار همه چیز درست میشه.....

خلاصه که این شمع هم فوت شد.....رسما 28 سالگی هم تموم شد.....اواخر دهه ی بیست زندگی قراره چطور بگذره؟!!!! الله و اعلم....کاشکی بتونم پر از اتفاقای قشنگش کنم....

........................................................................

دیروز عصر اواخر ساعت کاری با مهندس بزرگ و بقیه همکارا رفتیم قدم زدن زیر بارون...

بارون شدید تا نم نم آروم.....یه چرخ کامل دور محیط کار....دیدن رودخونه ی خشک با آب گل آلودش....40 دقیقه پیاده روی و تنفس هوای خوب...

و بعد خداحافظی با همکار ب...از شنبه حسابی جاش سبز هست کنارمون....

........................................................................

همین چند هفته پیش عقد خواهر یکی از زن داییا بود...توی هر خانواده ای یه سنت شکن هست بالاخره....منم چون کمی روحیه سنت شکنی دارم خیلی با اینجور افرادی منطبقم....و هیچوقت دوست ندارم کسی برام تصمیم بگیره....

این خواهر زن دایی پزشکی خونده....خواستگارایی هم داشت ها...از دکتر و مهندس و رئیس گرفته تا استاد دانشگاه!!!! بعد پافشاری کرد روی ازدواجش با این شخص...

بیشتر از یک سال بود که دیگه خانواده ش کامل این شخص رو رد کرده بودن....پسر لیسانس بهداشت.....ولی خانم دکتر ماجرا کوتاه نیومد از انتخابش...و بالاخره به انتخابش رسید...لبخندش کنار همسرش دیدنی....عکسشو میدیدم دلم میخواست محکم بغلش کنم و تبریک بگم....اینقدر که سرشار از شادی و انرژی بود....

من نمیگم کارش درست بوده یا نه....خیلیا ناهمگون میبیننش....مامان زن داییم شدیدا ناراحته چون زیباترین و با کمالات ترین دخترش بود و خیلی شباهت ها به خودش داشت.....و خب از تحصیلات هم چیزی کم نداره...زن داییم و دایی هم اینقدر ناراضی که برای عقد هم نمیخواستن بیان....ولی اینجور موقع ها معتقدم باید به انتخاب خود فرد احترام گذاشته بشه....گذشت اون زمانی که مادر و پدر فرد مناسب رو انتخاب میکردن و دختر چشم و گوش بسته وارد زندگی میشد....الان باید به شناختی که خود فرد پیدا میکنه احترام گذاشت....کمک فکری کرد ولی اطمینان به آموزش هات هم کنی... هر پدر و مادری فرصت داره تا یه سنی به فرزندش آموزش تربیتی لازم در هر زمینه ای رو بده... بعد اطمینان کنه به آموزش خودش....مطمئنم فرزند اگه درست آموزش دیده باشه انتخاب خوبی میکنه.... حتی اگه از نظر بقیه ناهمگون باشه...

برای خانواده و دایی اینام میگفتم....

مگه خواهر یکی دیگه از زن دایی هام هم همینطور ازدواج نکرد؟!!! خودش فوق لیسانس بود با حقوق ماهی خدا تومن و آقا پسر دیپلم....گرچه آقا پسر بعد از ازدواج تحصیلاتش رو ادامه داد بخاطر همسرش...و حتی کاری که شروع کرد پایه شو خانمش براش گذاشت...الان هم زندگی بیرونی موفقی دارن.....از درون خبر ندارم خبنیشخند ولی نتیجه خلاف تصور اطرافیان شد.....

لطفا خواهشا قلبا میخوام به فرزندانتون اعتماد کنین...راهنمایی کنین ولی تصمیم نهایی رو به عهده خودشون بذارین و در همه حال پشتیبانشون باشین حتی اگه نتیجه خوب از آب در نیاد.....

برای من و مستر اچ هم دعا کنین....

_ مه سو _

ورق زده در پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

اینقد فرصتم کمه که برای نوشتن وقتی نمونده...اتفاقات رو همش به فراموشی میسپرم...

فقط اومدم بگم امروز روزیه که بهترینم بدنیا اومد.....یه مرد به تمام معنا که با مهربونی ها و خوبی هاش باعث میشه قلبم براش بتپه....بودنش معجزه ی زندگی منه....

کسی که انرژی مثبت زندگیمه....

بهترینم....باش.... برای همیشه باش.... تولدت مبارک مستر اچ...

عاشقتم...مرسی که دنیای من شدی....

_ مه سو _

ورق زده در جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

ای تاج پر ز رنگ عروسان ،

خوش آمدی ...

ای پیچ و تاب موی پریشان ،

خوش آمدی ...

ای شال رنگ رنگ

سر دوش روزگار ...

ای برگ ریز بی سر و سامان

خوش آمدی ... !

  

(علیرضا رنجبر)

 

پ.ن : شروع فصل جدید....شروع روزای تموم شدن انتظار یه مسائلی...

به امید بهترین ها در این فصل قشنگ....

فردا تولد باباس و امشب تولد بازی داریم....هوراااااااااااااا.....عمر با عزت برات میخوام بابا... همراه با سلامتی....

_ مه سو _

ورق زده در جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در دوشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

عزیز من !

بی پروا به تو می گویم که دوست داشتنی خالصانه ، همیشگی و رو به تزاید ، دوست داشتنی ست بسیار دشوار _ تا مرزهای ناممکن. اما من ، نسبت به تو ، از پس این مهمِ دشوار به آسانی برآمده ام ؛ چرا که خوبی تو ، خوبیِ خالصانه ، همیشگی و رو به تزایدی است که هر امر دشوار را بر من آسان کرده است و جمیع مرزهای ناممکن را فروریخته .

- نامه ی هشتم ، چهل نامه ی کوتاه به همسرم ، نادر ابراهیمی -

..............................................................

دیگر به عقل کار ندارم که مدتی ست

کار من از نبــاید و بــاید گذشته است

پیشاپیش تولدت مبارک بهترینم.....

............................................................

خوب تر از خوب من ، مَردم

میدونی ، نوشتن از تو همیشه برام سخت بوده.....نه چون چیزی کم داشتم ، نه چون سرشار نبودم، که تو همیشه منو لبریز کردی....از مهربانیت ، از عشقت ، از دوست داشتنت ، از گذشتت.... برام سخت بوده چون کلمات مناسبی برای وصف حسم پیدا نکردم..... چون کلماتم لایق نبودن که از خوبی هات بنویسن.....چون گفتن " دوستت دارم" کم بوده برای وصف حالم....

این چهارمین تولدی هست که قلب هامون باهمه....که هستم تا شاکر باشم از خدایی که این قلب مهربون رو توی سینه ت گذاشته....که ذوق مادر و پدرت رو کنم برای پروردن همچو پسری......که شکر کنم بخت بلندم رو که تو قسمتم شدی.....و خوش حال باشم که از کنار تمام پستی ها و بلندی های پیش اومده توی آشناییمون گذشتیم و این چهارمین تولدت هنوزم توی چشمای هم میخندیم و از انتخابمون شادیم.....

چه خوب بود اگه امسال شمع های تولدت رو باهم فوت میکردیم....و شاید کیک تولدتو خودم درست کرده بودم برات...امیدوارم سال آینده روز تولدت زیر یه سقف باشیم...تا خوشبختیمون تکمیل تر بشه.....

دوستت دارم مرد مغرورم....تولدت مبارک....

.....................................................................

عزیز من !

خوشبختی ، نامه یی نیست که یکروز ، نامه رسانی ، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد . خوشبختی ، ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیرِ نرمِ شکل پذیر ... به همین سادگی ، به خدا به همین سادگی ؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر ...

خوشبختی را در چنان هاله یی از رمز و راز ، لوازم و شرایط ، اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که  خود نیز درمانده در شناختنش شویم ...

خوشبختی ، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است ...

_ نامه بیست و یکم ، چهل نامه ی کوتاه به همسرم ، نادر ابراهیمی _

..........................................................

پ.ن : این پست تمام و کمال تقدیم به مستر اچ....برای این بهترین واقعه ، روز تولدش...

_ مه سو _

ورق زده در سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در چهارشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در شنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳٩٢ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |