واژه واژه ، سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم ، وقتی ... تو صدایم می کنی

سلام...خوبین؟!!!!

منم خوبم.....

راستش دیگه یهو تصمیم گرفته بودم ببندم و تخته کنم و برم....اینقدر که بازدیدم کم شده و دوستام کم نظر می ذارن.....

اصلا یه اوضاعی شد این باز کردن کامنت دونی ها !!!! حداقل اونجوری فقط خودم می دونستم چقدر دور افتاده ام....

صبحی در یک حرکت غیر منتظره ساعت 8 صبح بیدار شدم !!!!! اصلا از من بعید بود که بیدار شم و بتونم شال و کلاه کنم و بخوام برم بیرون !!!!! اونقدری که بابا ریموت پارکینگ رو با خودشون برده بودن و مامان می گفتن از من پرسیدن جایی می رم گفتم نه...نمی دونستم تو یهو سر صبحی به سرت می زنه بخوای بری خرید !!!!

راستش تنبلیمم می شد ها ولی خب همه ی تلاش و کوششم رو به خرج دادم و آماده شدم...زنگ زدم بابا داشتن برمی گشتن خونه...می خواستم برم ریموت همسایه رو قرض بگیرم گفتن نع!!

دیگه بعدتر اومدن و منم اول رفتم دنبال سیم کارت هدیه ی ایرانسلم که بهم پیامک داده بود....متصدی شعبه گفت باید برم بلوار نصر!!!! اوهههههههههه....کیه از این سر شهر بره اون سر شهر دنبال یه سیم کارت هدیه؟!!!! باید بیشتر از پول یه سیم کارت خرج می کردم که !!!! اینجوری شد که تصمیم گرفتم اگه بخوام سیم کارتمم عوض کنم یه جدید بخرم و فکر اون سیم کارت هدیه رو از سر بیرون کنم!!!!

دیگه بعدترش کوبیدم و رفتم شلوغ ترین منطقه ی شهر !!!! دنبال خرج کار و وسایل جینگیلیجات !!!! یه سری کم داشتم و یه سری هم جدید می خواستم بگیرم...و توی فکر یه هدیه برا مامانم هم بودم !!!!! می دونم از این بساط جینگیلیجات قد من خوشش نیاد یکم کمتر هست علاقه شون دیگه !!!!! و بدشون نمی آد ورزش که می رن با رنگ لباسشون ست کنن یه چیزایی رو!!!

نشون به اون نشون که دستبند مروارید و روبان رو ازم خواستن براشون درست کردم.... و بعدتر اون دستبند پروانه فیروزه ای رو !!!!

خیابون ها نسبتا شلوغ بود و به هزار زور و بدبختی توی یکی از کوچه های قهر و آشتی(!) جا پارک پیدا کردم و ماشینو پارک کردم....یعنی اوضاعی برای خیابون ها درست کردن هاااا !!!! هر روز یه شکلیه....امروز میای یه خیابون یک طرفه س...یکماه بعد می ری می بینی برعکس شده!!!

دیگه بدو بدو رفتم مغازهه که تا شلوغ نشده راحت بتونم خریدامو انجام بدم و خب کلا چیز عجیبی نبود که هنوز هیچکی نیومده بود....غیر از من یکی دو نفر اومدن...و من با کمال راحتی خرج کارها رو بررسی کردم و خریدامو انجام دادم و هی کنار لیستی که تهیه کرده بودم تیک زدم....

بعد هم آقاهه اومد برام کارت بکشه رمز رو گفتم....البته چون جدیدا رمزامو تغییر دادم یکم اشتباه درونش هست....آقاهه یه دفعه کارت کشید گفت جواب نداد!!! دفعه دوم کارت رو با دستگاه دیگه امتحان کرد و گفت مطمئنی رمزت همینه!؟!!! من داشتم فکر می کردم و می خواستم رمز دیگه بهش بگم که گفت : شاید من اشتباه وارد کردم بذار باز امتحان کنم!!!!

امتحان کردن همانا و قفل شدن کارت من بدبخت همانا!!!!!

حالا کیف پول منو متصور باشین با فقط 600 تومن پول خرد!!!!!! منو فرستاد برم بانک رمزمو درست کنه!!!

متصدی بد اخلاق بانک و شلوغی بانک خودش یه اوضاع دیگه بود!!!!! درست جوابمو نمی داد.....بعد هم گفت شماره بگیر و برو اونور خیابون یه فتوکپی از کارت ملیت بگیر و بیا!!!!

یعنی گذشتن از این خیابون شلوغ که ماشینا از همه طرف از سر و کول هم بالا می رن اوضاعی بود.....مغزم از گرما داشت منفجر می شد و گیجه گیج بودم!!!

به هزار بدبختی رفتم کپی پیدا کردم گفت یا 200 تومنی خرد بده یا 3 تا فتوکپی می زنم برات 500!!!!!! هیچی دیگه....مجبور شدم 3 تا کپی بگیرم!!!!

باز رفتم بانک و یه عالمه توی نوبت بودم و این وسط یه دور برق هم رفت !!!!!!

دیگه کارت نازنینمو ازم گرفت و یه کارت جدید صادر کرد!!!!!! هرچی می گم فقط رمزش قفل شده و کارتم نسوخته گوشش بدهکار نبود که نبود!!!!حالا نمی دونم کار دیگه نمی شد انجام بدن؟!!!!

هیچی دیگه من از این کارتا که روش شماره کارت چاپ شده و برجسته نیست هیچ خوشم نمی آد ولی خب شد دیگه!!!!! نازنین کارتم به این روز افتاد!!!

از اونور هم پول پرداخت کردم...دیگه این دفعه رفتم از باجه خودپرداز 50 تومن پول گرفتم گذاشتم توی کیف پولم که ایندفعه کارتمو طرف نسوزونه!!!! خب همون اول بهم گفته بود رمز اشتباهه من اون یکی رمز رو گفته بودم!!!!!مگه بیش از دو تا رمز هستن؟!!!! ای بابا!!!

یعنی علاف شدم در حد تیم ملی....مغزم داغ کرد.....اینم تنبیه من کم حواس این روزاس !!!!

برگشتنی هم اومدم اینور رفتم باتری ساعتمو عوض کردم یه مدت بود خوابیده بود....

نتیجتا روز خوبی بود چون جینگیلجات جالبی در ادامه ساختم!!!! دوسشون دارم...

حالا انشالله پست بعدی عکس چندتا جینگیلجاتی که امروز ساختمو می ذارم...دوسشون دارم هوارتااااااااا!!!! هدیه ی مامان که حسابی دوس داشتنی شده به نظر خودم...!!!

_ مه سو _

ورق زده در پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |