واژه واژه ، سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم ، وقتی ... تو صدایم می کنی

با لب‌هام
روی چشم‌هات
علامت تعجب بگذارم
که هر وقت علامت خطر دید
دلش بوسه بخواهد ؟
می‌بوسمت
و ماه می‌شوم
بر سینه‌ی تو
آویخته به زنجیری که
دست‌های من است

با خیالت
زندگی می‌کنم
و با خودت
عاشقی

کاش دو بار زاده می‌شدم
یکی برای مردن در آغوش تو
یکی برای تماشای عاشقی کردنت

آن‌همه دشت بی‌انتها
آن‌همه تپه سبز
آن‌همه چشم خیس
آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش
همه در خواب من بودند
تا بفهمند نگاه من شیداتر است
یا صدای تو عاشق‌تر

و زمین در چرخش خود مکثی کرد
تا مزه مزه کردن این لحظه
لَختی به طول انجامد
و دل من آرام گیرد

آن‌همه دشت بی‌انتها
آن‌همه تپه سبز
آن‌همه چشم خیس
آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش
سرد و زیبا
آنجا مبهوت باد
همه در خواب من بودند

دیگر گمت نمی‌کنم
وگرنه راه می‌افتم
شهر به شهر
زنگ خانه‌ها را می‌زنم
و می‌پرسم : عشق من اینجاست ؟

 

(عباس معروفی)

_ مه سو _

ورق زده در چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |