واژه واژه ، سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم ، وقتی ... تو صدایم می کنی

اوهه....دیگه داشت چهره ی بابا هم فراموشمون می شد... از دست این وزیر... نذاشت سر وقت کار رو شروع کنن و به خودی خود کارشون این دفعه هم طول می کشید و این دفعه بیشتر و بیشتر طول کشید....نزدیک یک ماه بود بابا رو ندیده بودیم.....امروز بالاخره برگشتن خونه و هنوز نمی دونم تا کی مرخصی هستن....

بمیرم اون روز سحر زنگ زده بودن....مامان رفته بود تازه بخوابه که یهو تلفن زنگ خورد و هر دو ترسیدیم....گوشی رو که جواب داد دیدیم باباس....نگران من بودن که چرا سردرد شده؟!!! نکنه بخاطر اینه که زیاد با لپ تاپ کار می کنه و چی شده و چی نشده؟!!!

.....................................................................

رفتم جواب سی تی اسکن رو بردم و نشون دکتر دادم...خانم دکتر خودم البته نبود و پیش یه آقا دکتر رفتم....سی تی رو دیدن و گفتن مشکلی نداره....

بعد هم شروع به سوال پرسیدن ازم کردن راجع به نحوه ی درد و ....

و نتیجتا گفتن که میگرن عصبی هست!!!!! بعد هم یه مسکن قوی دادن که وقت شروع حمله و درد 2 تا بخورم و اگه آروم نشد سر دردم 12 ساعت بعد 2 تای دیگه ش رو...

راستش من خیلی با مسکن و قرص و دارو میونه ی خوبی ندارم....برا همینم توی جعبه و پلاستیک گذاشتمش روی عسلی کنار کمدم...

اما از مستر اچ گرفته تا مامان و بقیه به هر کدوم رسیدم گفتم باید حواستون باشه من عصبی نشم!!!!

امروز احساس می کنم اون فشار زیادی که روی سرم بود خوب شده و فقط یه درد ملایم مثل سردرد معمولی دارم.....که فکر کنم بعد از افطار خوب بشم.....

البته هنوز نسبت به صدا حساسم و دوس دارم دور و برم حسابی خلوت باشه....که نیست!!!!!

این روزا حسابی خونه مون شلوغه و من کلافه شدم.... بی بی خونه ی ما هست... آقا جونم رو تا شنبه بیمارستان بستری کردن....دایی اولی هم اینجاس....وقت افطار و ... هم دایی کوچیکه و دو تا از پسرخاله هام خونه ی ما هستن....

عمو اینام زنگ زده بودن که امروز می آن خونه مون!!!! یعنی من دوس داشتم گریه کنم....نیاز به ارامش دارم ولی این روزا ندارمش....

البته امشب افطار دعوت دوستمون هستیم و عمو اینا احتمالا فردا شب بیان خونه مون...فعلا که به بابا گفتن برنامه شون برای امروز جور نشده.....

یعنی اگه دیروز مستر اچ کمکم نکرده بود و هوامو نداشت من حتما یه بلا ملایی سر خودم می آوردم از شدت سردرد!!!!!

...........................................................................

زیاد حوصله ی صحبت نداشتم....آروم حرف می زدم این چند روز....دیشبی هم داداش که رفته بود خونه دایی کوچیکه پیش پسرخاله ها باهم فوتبال ببینن....دایی کوچیکه هم آقاجون رو بیمارستان تنها گذاشته بود اومده بود اینجا فوتبال ببینه....با دایی ها و مامان به تماشا نشستیم.... اینقدر دایی اولی تیکه پروند و خندیدیم که حد نداشت...

جای داور و بازیکن ها و مربی و همه حرف می زد....

مامان می گفتن اگه خونه خودت بودی چیکار می کردی؟!!! گفتن : اونجا کسی باهام فوتبال نمی بینه می رفتم می خوابیدم !!!!خنده

اینقدر دیشب طولانی شد که مامان به سحری خوردن متصلش کردن و گفتن اگه بخوابیم بیدار نمی شیم برا سحری......

صبح هم که بدو بدو با مامان رفتم خرید شلوار و کفش و شال برا خودم....یه عالم وقت بود برای خرید دست دست می کردم و خلاصه هرجوری بود گوش خرید رو بریدم... البته باید یه وقت دیگه دنبال یه کفش مناسب باشم...فعلا یه کفش از این رنگی رنگی های سنتی خریدم که به 3 تا مانتویی که هفته ی گذشته خریدم جمیعا می آد!!!

یعنی فک کن هم به صورتی می آد....هم به سورمه ای زرد....هم مشکی سبز نارنجی!!!! چه شود!!!!!!نیشخند

مامان شدیدا و قویا در تلاشن که کمد من حسابی رنگی رنگی شه!!!!!و از تیره بودن خلاص شم!!!!!

_ مه سو _ 

ورق زده در پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |