واژه واژه ، سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم ، وقتی ... تو صدایم می کنی

چه خوب است آدمها یک نفر را هر روز دوست داشته باشند

نه...هر روز یک نفر را....!!

.................................................................

برای تو نوشتم :

از کنارم می گذرند و می گویند زیباتر شده ای....

نمی دانند که من از وقتی با توام زیباتر شدم....

که تو معجزه ی زیباتر شدن منی...که محبتت.... که آگاهیت... که آرامشت....

و من فقط لبخند می زنم....

لبخندی به روی زندگی.... به روی تو که زندگی منی.... به روی تمام خوشبختی ای که با تو سرریز زندگیم شده است ....

(مه سو )

...................................................................

این روزها... پر برکت می گذرد.... الهی شکر....

....................................................................

گاهی...اینقدر نمی نویسم و نمی نویسم که خاطرات فراموشم می شود..مثل ورق کتابی که خوانده شد و گذشت.....

.....................................................................

- برای دایی رفتیم و دختری رو که معرفی کرده بودن دیدیم....مثل همیشه مورد پسند واقع نشد!!!!(جمعه)

- عروسی قشنگی بود....همبازی 18 سال از زندگیم....عروس شد و به خانه ی بخت رفت... راستش...شلوغی زیاد مجلس ، نبودِ مادرشان در میان جمع را بیشتر و بیشتر فریاد می زد.....و من ناراحتِ دلش بودم....که اگر مادرش بود دیگر آن جمع هیچ کم نداشت.... گرچه می دانم روح مادرش حضور داشت...کنار عروس و داماد...کنار تک تک میهمانان.....(پنج شنبه)

- کلاس اسپینینگ برای من هر چه که نداشت سیاه شدن مداوم کنار زانوی پای چپم رو در پی داشت!!!!!

- دوشنبه هم که به جبران تعطیلی عید مبعث کلاس رفتیم و برگشتنی قمقمه آب توی کیفم باز شده بود و حسابی بشور بشور در پی داشت!!! از روکش زین دوچرخه گرفته تا لباس و حوله و کیف و مبل بیچاره ی خانه که با خبرم کرد !!!!!!!

....................................................................

اردیبهشت دوست داشتنی من تمام شد.......اردیبهشتی که درختان شهرم سرسبزی تازه ای دارند.....سبزی دوست داشتنی و دیدنی ای که در هیچ ماه و فصل دیگری اینچنین دیدنی نیست.....

سلام خرداد...سلام شعبان پیش رو....و پیشاپیش سلام بر رمضان در راه...

( مه سو )

ورق زده در چهارشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۳ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |