واژه واژه ، سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم ، وقتی ... تو صدایم می کنی

امروز صبح که از خواب بیدار شدم و جلوی آینه رفتم اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد موی سپیدی به کشیدگی انگشت اشاره ام تقریبا جلوی موهام بود.....

گفته بودم که در اتاقم چشم که باز می کنم اگر بر دست راست خوابیده باشم چشم در چشم آینه ام؟!!!

اینقدر از حضور اون مو شوکه شدم که با اینکه بارها و بارها شنیده ام موی سپید رو نباید کشید و از سر جدا کرد چون تعدادش بیشتر می شه ولی به هزار و یک بدبختی کندمش... آخه محکم به فرق سرم چسبیده بود و قصد جدایی هم نداشت.... !!!

حالا اگه احیانا دستم به سمت سرم می رفت و مثلا توی انگشترم مویی گیر می کرد خیلی آهسته هم دستمو پایین آورده بودم موی بیچاره کنده می شد!!!!

بعدتر بررسیش کردم....موی ضخیمی که وقتی در دست گرفته بودم حس چندشناکی بهم می داد....بخاطر از دست دادن رنگ دانه هاس یا هرچی نمی دونم...فقط حس خوبی نداشت.....

و به این فکر کردم که دیشب مگر چه خوابی دیده ام که این مو هدیه اش بوده است؟!!!

بعدتر دلم گرفت....برای مادرم که تارهای سپید مو میان موهای قهوه ایش جا گرفته....تارهای سپیدی که با رنگ کردن هم قابل پوشش نیست...و چه حس بدی داره دیدنش وقتی مثلا موهاشونو سشوار می کشم.....یا وقتی ابروهاشونو مرتب می کنم و باید تارهای سپید ابروشون رو بکشم.....یا .....

مادری که جوونی هاشونو پای ما گذاشتن...مادری که آرزوی خیلی ها بودن...مادری که افتخارم بودن.....

یا دیدن عکس های پدر و مقایسه ش با الانشون که چقدر تار سپید میون موهاشون این چند سال اخیر بیشتر و بیشتر شده...پدری که تا بازنشستگی راه زیادی ندارن و همه زندگیشون پر از زحمت بوده تا نون حلال توی سفره بیارن.....پدری که افتخار همیشگیم بودن......

یهو ترسیدم.....از گذشت زمان....از اینهمه تار سپید.....از این اتفاقات سپید....

....................................................................

با دوس جان عصری رفتیم پیاده روی....از اونور کافی شاپ و خوردن چای نعناع با کیک شکلاتی و چیز تارت توت فرنگی.....و صحبت کردن و مثل همیشه آروم شدن...

عصر بارانی خوبی بود....قدم زدن بعد از باران حس خیلی خوب و دلپذیری داشت بعد از چند روز خیلی گرم.....

_ مه سو _ 

ورق زده در سه‌شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |