واژه واژه ، سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم ، وقتی ... تو صدایم می کنی

از دو روز پیش که ورزش رفتم معلوم نیست چه مرگمه!!!!

سرگیجه دارم بدجور....برا عصر هم توی بطری آب ، آبلیمو و عسل و نمک ریختم...یه طعم مزخرفی داره که قابل قیاس با هیچی نیست!!!!!!سبز محلول او آر اس هم از این خوشمزه تره!!!! والله!!!!

بعد امروز نوبت دکتر داشتم تمام مدت رانندگی حس می کردم سرم توی آسمونه!!!! سرگیجه داشتم و از اینکه تنها اومدم پشیمون شدم....و همش صلوات می فرستادم که سالم برم و برگردم!!!

منتظر اومدن دکتر که نشسته بودم یه خانمه کنارم نشسته بود یه پسربچه ی خیلی گوگولی داشت.....سرمو براش تکون می دادم با اون دهن بی دندونش می خندید دل من واسش ضعف می رفت.....اینقدر قربون صدقه ش رفتم توی دلم و ماشالله گفتم ... خیلی نمکی بود......دوس داشتم یه عالم بوسیش کنم اما خب هرکسی خوشش نمی آد یه غریبه بچه ش رو بغل کنه و بوس کنه....برا همین حرکتی نکردم....اما یکی از خانوما خوشش اومده بود دست دراز کرد سمت بچه...بچه هم اجتماعی فورا رفت بغلش...آی دلم ضعف رفت......

قوبون همه ی بچه های خوشمزه و نانازی برم من....

هفته گذشته فریبا زنگ زده بود برم پیش نی نی...گفت بس که بچه م گریه کرده اون دفعه فراری شدی نیومدی این طرفا.....هفته گذشته نشد که برم باید یه جوری برنامه ریزی کنم سر بزنم بهش....دلم برا نی نی تنگولیده.....

دیگه دکتر آزمایش نوشت و دارو داد و برگشتم خونه...توی پارکینگ بس که همسایه ها ماشیناشونو بد پارک کرده بودن نشد درست پارک کنم و آخرین لحظه خرابکاری کردم!!!! سپر ماشینو یکم به ستون مالیدم....می ترسم الان به مامان اینا بگم!!!! یعنی بگم؟!!!

اصلا حس نمی کردم به ستون برخورد کنه ها...یعنی اگه 2 سانتی متر بیشتر فاصله داشتم هیچیش نمی شد....ولی خب بخاطر این سرگیجه های لعنتی اصلا اون لحظه نفهمیدم چی شد....

یکم خراشیده شد که پوسته شو کندم!!!!یکم تابلو هست نه زیادتر!!!!!!نیشخندچیکار کنم الان؟!!!!گریه

...................................................................

دیشبی مهمون ناخونده رسید برامون....دوست خانوادگیمون پریشب زنگ زده بودن که می خوان بیان خونه مون....یعنی هر وقت زنگیدن بابا سرکار بودن.....هر وقت هم خبر می دادیم بابا اومدن برنامه اونا جور نمی شد که بیان!!!!

حالا برعکس بابا اینا کارشون این هفته ی دوم شدیدا سنگین بود جوری که از 7 صبح تا 10 شب سرکار بودن و یکشنبه هم برای رست نیومدن...قرار بود دیروز صبح بیان که بازم کارشون طول کشید.....

این دوست خانوادگیمون هم بدون خبر دادن پاشدن اومدن خونه ی ما!!!!

قیافه ی من و مامان دیدنی بود...داداش هم داشت دوش می گرفت....یعنی بدو بدو روکش مبل و فرش رو برداشتیم...اصلا اوضاعی بودها...آماده کردن ظرف ها...چایی دم کردن و میوه شستن و بقیه ی چیزا رو آماده کردن اصلا اوضاعی بود...

حالا خوب بود داداش از ورزش اومده بود...دیگه قرار شد بابا برگردن یه دفعه دیگه بازم بیان...

بابا امروز ساعت 1 حرکت کردن برگردن....انشالله به سلامتی برسن خونه....

.....................................................................

داداشه سوتی داد دیشبی در حد تیم ملی!!!!! آخه یه جعبه شیرینی داشتیم بهش گفته بودیم دست نزنه یهو مهمون می آد...بعد این دوستمون خودشون شیرینی آورده بودن با مامان تصمیم گرفتیم شیرینی خودشون رو تعارفشون کنیم...

سینی شیرینی رو دادم دست داداشه....داشت تعارف می کرد...مثه اینکه شیرینی ها روی هم چسبیده بودن..داداش هم فکر می کرده همون شیرینی خودمون هست که توی یخچال بوده....یهویی گفت : اه این شیرینی ها هم توی یخچال موندن یخ زدن چسبیدن به همدیگه.....!!!!

واییییییییییی بعد از رفتن مهمونا من و مامان کف زمین پخش بودیم و از داداش می خندیدیم!!!!! خودشم از خنده غش کرده بود می گفت من نمی دونستم خودشون این شیرینی رو آوردن که!!!!

خندهقهقهه

پ.ن ::: خبرای خوبی در راه هست....دیروز روز خیلی خوبی بود...وقتی مستر اچ خبر رو داد دلم از شوق لبریز شده بود....من باعث و بانی این اخبار خوب رو مدام دعا می کردم....و سجده ی شکر گذاشتم....اشک شوق و باور می ریختم....باور به خدایی که دستگیر و بنده نوازه....خدایا خنده هامونو همیشگی کن....امیدمون رو ناامید نکن....

نتیجه ش تا نیمه ی تیر مشخص می شه....دعامون کنین...اگه این موقعیت جور شه خیلی خیلی عالی هست....انشالله اونچه که خیر هست اتفاق بیفته....

_ مه سو _

ورق زده در سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |