واژه واژه ، سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم ، وقتی ... تو صدایم می کنی

ورزشکار نمونه که می گن من هستم!!!!!زبان

امروز رفتم کلاس اسپینینگ(دوچرخه ثابت).... انگار کلاس از بعد از عید طلسم شده بود....دخترخاله می گفت همش بخاطر این هست که تو هم اومدی ثبت نام کردی!!!!

آخه اولش که کلاس های صبح همه پر شده بودن و نشد....بعدتر که تا یه مدت کلاس جدید نبود تا اینکه یه سانس بعدازظهر گذاشتن و قبل از شروعش هم اطلاع دادن که مربی حامله شده و دنبال مربی جدید می گردن!!!!!نیشخند

این شد که خب یه مقدار عقب افتاد و امروز جلسه ی اولش بود....

یعنی قشنگ شهید شدما امروز.......آخه بعد از صد سال می خواستم ورزش کنم!!!!

تا موهامو خشک کردم و لباس پوشیدم و خلاصه بدو بدو پیاده رفتم باشگاه 5 دقیقه به 5 شده بود....باشگاه نزدیکمونه...تقریبا 5 دقیقه پیاده روی آروم می شه .....اصلا نفهمیدم چطوری لباسمو عوض کردم و کلاس رو پیدا کردم....دخترخاله بطری آب برا منم گذاشته بود.....و خلاصه شروع کردم به رکاب زدن...

به دخترخاله می گفتم اینم مثه دوچرخه معمولی می مونه!؟!!! آخه من زیاد با دوچرخه معمولی اذیت نمی شم و مشکلی ندارم.....می گفت نه...

خلاصه اولش با یه عالم انرژی شروع کردم....تازه از 45 دقیقه مدت زمان ورزش ،مربی که یه دختر همسن خودم بود گفت که جلسه ی اول بخاطر کسانی که تازه کار هستن ( من و یکی دیگه از خانوما) 25 دقیقه فقط ورزش می کنیم...

یعنی شدیدا سنگین بود ورزش.....قلپ قلپ آب می خوردیم....یکی دو دفعه که دیگه واقعا توان رکاب زدن نداشتم و اصطلاحا استراحت می کردیم مربی می گفت نباید کامل متوقف بشین و باید شده آروم رکاب بزنین....همراه با رکاب زدن ورزش هم می کردیم با دستا و کشش بدنمون....دو دفعه هم شدیدا چشمام سیاهی رفت که دخترخاله می گفت طبیعی هست برای اولش....

حالا منم داغوننننننننن!!!!کلا فشار خودم همیشه پایین هست....روی 9.....

دیگه بعد از اتمام ، ورزشهای کششی برای سرد شدن بدنمون انجام دادیم و مربی داشت برای جلسه ی بعد توضیحات رو می داد و برنامه ی غذایی رو می گفت که من دیگه کم کم حس کردم هیچی نمی شنوم....جلو چشمام که کامل سیاه شد....تکیه دادم به ستون پشت سرم...گوشام زنگ می زد....دخترخاله داشت باهام حرف می زد اما هیچی نمی شنیدم و لحظه لحظه حالم بدتر می شد که دخترخاله مربی رو صدا زد...من دیگه کف زمین ولو شده بودم.....اصلا اوضاعی بودها....یکی می گفت شکلات بیاریم براش؟!!! دخترخاله می گفت آبمیوه براش بیارم؟!!!! مربی می گفت نه فقط یه تشک بیارین دراز بکشه و یکم نمک بیارین...

دیگه اصلا اوضاعی بودها...واستاده بود نبضمو می گرفت و می گفت نفس عمیق بکش...اما نمی تونستم حتی نفس عمیق بکشم....دیگه دراز کشیدم روی تشک و پاهامو به ستون تکیه دادم یواش یواش به حالت عادی برگشتم....مربی هم توضیح می داد دفعه ی بعد توی بطری آب که همرام می برم یه قاشق عسل و آبلیمو و یه چهارم قاشق نمک بریزم و همرام ببرم....

برگشتنی اصلا نفهمیدم چطوری تا خونه پیاده اومدم....یعنی اگه قرار بود برم اونور خیابون تا تاکسی بگیرم و باز نزدیک خونه مون بخوام بیام اینور خیابون یکم اوضاع خنده دار می شد....چون فاصله ی کوتاهی بود....مجبور بودم پیاده بیام...

دیگه رسیدم خونه یه دور دیگه مامان و داداشم بعد از شنیدن اوضاعم ازم خندیدن و منو راهنمایی کردن.... مامان چندین ساله ورزشکارن و مسابقات هم شرکت می کنن و مدال هم آوردن....

داداش هم که خب چند سالیه بدنسازی کار می کنه یعنی این روزا یا سر کار می ره یا باشگاه هست یا خوابیده یا گاهی وقتا با دوستاش وقت می گذرونه....

من فقط تنبلشون بودم!!!!که خب این بلا سرم اومد....

هنوزم بعد از چند ساعت سرم گیج هست......اصلا یه اوضاعی دارم که خودمم نمی دونم چم هست....

تا دو ساعت نباید چیزی می خوردیم....منم کلا از صبح فقط ناهار خورده بودم....هی آب می خوردم تا یکم فشارم بالا بره.....دو ساعت تموم شد پریدم رولت خرمایی که دیشب درست کرده بودم برداشتم خوردم!!!!! آییییییییییی چسبید....

خلاصه یاد بگیرین مثه من ورزشکار توانایی باشین!!!!!!نیشخندباشه؟!!!

_ مه سو _

ورق زده در یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |