واژه واژه ، سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم ، وقتی ... تو صدایم می کنی

اینقدر سرم شلوغ شد و کارهام و بدو بدو هامون زیاد که نرسیدم بیام و بنویسم...

روز آخر سال رو میگذرونیم....

امسال هم گذشت...با تموم خاطرات خوب و بدش...خاطرات خوب برای ما....بدهاش برای ملت عزیزم بود که یه عالمه غم دیدن...

یادمه نوروز 95 چمدونا رو پیچیده بودیم...سال تحویل شد و ما نیم ساعت بعدش حرکت کردیم برای عروسی پسرخاله دور هم باشیم.... عادته فامیلی هست وقتی مراسمی هست شبای قبلش بزن و برقص و دور هم جمع شدنه.... به مامان میگفتم چمدون رو برای عروسی بستیم که ان شا الله امسال یه عالمه عروسی در پیش باشه....

و واقعا یه سال پر از عروسی و نامزدی و نی نی و شادی داشتیم....غم هم بود ولی کم بود...

درسته که خواستگاری دوباره مستر اچ رد شد از طرف خانواده م و یه سری اتفاقات افتاد که ازش صحبتی نکردم اینجا....ولی محکم ایستادیم و یکی یکی موانع رو برداشتیم...به امید اینکه بتونیم راه رو برای رسیدن بهم هموار کنیم....ان شا الله.... با دعاهای شما دوستان....امیدوارم سختی ها ما رو ناامید نکنه....میدونم که آینده ی روشنی در انتظارمونه...

.......................................................................

مجلس حنابندون داداش اینا رو برگزار کردیم....الان که دارم مینویسم حسابی خوابالوام... خسته ام.... ولی تقریبا همه ی کارها روبراهه و منتظریم سوم مجلس عروسی رو بگیریم...در تدارک میوه و شیرینی هستیم این روزا....

از روزای قبل از مراسم بگم که چه اعصابی از ما داغون شد سر لباس....هجدهم اسفند تازه برای پرو دوم لباس مامان رفتیم....افتضاح بود....لباس منم چندان جالب نبود.... اینقدری اوضاع بهم ریخت که دیگه با مزون دعوام شد....هرچی صبوری کردیم نشد که نشد.... هم پیش پرداختمونو پس گرفتم هم پول پارچه ها رو.....و بدو بدو دنبال تهیه لباس افتادیم و لباسای دلخواهمونو خریدیم....البته من طرح اون لباسی که داده بودم برای دوخت رو خیلی دوست داشتم ولی متاسفانه مزون نتیجه ش افتضاح بود....جوری شد که با مامان قول گذاشتیم از این به بعد اگه من اسم دوخت لباس آوردم مامان منو کتک بزنه و عکس قضیه!!!!! شما دیگه حساب کنین چه بلایی سرمون اومد....

بعد این مجلس که برگزار شد دیدم واهایییییی.....یکی از دخترعمه هام که شدیدا بهش علاقه دارم و عمه صداش میکنم مشابه لباس منو دوخته برا خودش!!!!!! رنگش فرق میکرد فقط!!!!!!پارچه هم عین پارچه ی من!!!! تازه دوخت دخترعمه م 1000 مرتبه بهتر از این مزون با این قر و فرش!!!!! باز شانس آوردمانیشخند

این از موضوع لباسمون که تا روز 23 ام درگیرش بودیم....من خیلی خلاصه کردم موضوع لباس رو...ولی همین پس گرفتن پول و اعصاب خردی هاش برای من بیش از هجده روز بود....ببینین چی کشیدم....

بالاخره رژیم گرفتن منم نتیجه داد....یه مدت بود هرچی رژیم میگرفتم دریغ از 100 گرم کم شدن وزن....ولی غولشو شکستم....اگه همین فرمون پیش برم عالیه.... فک کنین این چند روزی که مهمون بودیم خونه مادر بزرگم و شام و ناهار و صبحونه هم میخوردم نیم کیلو کم کردم....البته که استرس ها و بی خوابی ها هم تاثیر گذاشته....

...................................................................

جهاز بینون هم به خیر و خوشی تموم شد....شب قبلش رفتم وسایل چمدون عروس رو چیدم...هفت سینش هم چیدیم و مانتو و یه سری وسایل دیگه هم مامان برا عروس خریده بودن دیگه اینجوری عیدیشو هم گرفتیم....البته که عیدی زورکی بود!!!!خب اینا جشنشون یکیش قبل عید هست...

ما رسم جهاز بینون توی فامیل نداشتیم...دیگه بخاطر عروس یکی از عمه هام و دو تا از خاله هام و مامان بزرگم اومدن و خلاصه مراسم رو برگزار کردیم...هیچ از این رسم خوشم نیومد....به نظرم فقط به رخ کشیدن یه سری مسائل هست....من اون وسط از خجالت آب شده بودم جای عروس و خانواده ش.... اومدیم خونه به مامان گفتم یه روزی اگه جهازی به من دادی اگه کم یا زیاد از روی دلت بده....این سوسول بازیا هم دوست ندارم....آدم هر کم و زیادی هم انجام بده بچه شه....هرکسی باشه به قدر وسعش جهاز به بچه ش میده....غیر از اینه؟!!!!!

دیدنش خوبه....قشنگه.....اما به این شکل مراسم....راستش نه.....خیلی تو ذوقم خورد....

بعدم که فامیل عروس اومدن خونه ی ما و تا آخر شب بزن و بکوب و پذیرایی و شعر خوندن و واسونک که این قسمتش قشنگ بود فقط....

...............................................................................

فردای جهاز بینون امتحان نظام مهندسی....8 ساعت تموم سر جلسه....بلایی سرم آورد که نگو و نپرس.... سردرد وحشتناک....خستگی و گیجی....فک کن با اون سردرد شبش با مامان رفتم دنبال لباس براشون.....خیلی ناراحت بودن......

من طراحیمو انجام دادم....ببینم خدا چی میخواد برای نتیجه....

خیلی از دوستای دانشگاه رو اونجا دیدم و همین دیدار بسیار عالی بود...

................................................................................

از 23 ام شب خونه ی آقا جونم اینا بودیم....از فرداش در تدارک.....دو شب توی پارکینگ پسرخاله م اینا بزن و بکوب و برقص داشتیم....در کنار تمام استرسش خیلی خوش گذشت...

آخه این روزای آخری حسابی مصدوم داشت قضیه!!!!!

یکی از پسرخاله ها تصادف کرد و پاش شکست و 4 ماه باید توی گچ باشه... از اونور دختردایی مامانم شب قبل عروسی تصادف کردن و کمربند ایمنی فشار به قفسه سینه و شکمشون آورده بود مامان یاد خانوم همسایه قدیمیمون افتادن و شبش تا صبح بیدار بودن و دعا و التماس خدا که موردی نباشه...که خدا رو شکر خونریزی داخلی نکردن و شب حنابندون اومدن...

از اونور یکی از دوقلوها زمین خورد و دو تا دندون جلوش شکست!!!!

از طرف فامیل پدری عمه کوچیکه صبحش زمین خورد لبش کبود و زخمی....زن عمو یکیشون پاش توی گچ رفت هفته ی آخر....کتف پسر دخترعمه م آسیب دید و بستنش.... یکی دیگه از زن عموها فشارش پایین.....اصلا اوضاعی بود که شب و روزمونو گرفت و حسابی بهمون شوک وارد کرد....منم که در کنار استرس ها سعی میکردم یکم اوضاع رو عوض کنم تا حال همه خوش بشه.....

ولی شب حنابندون شب بسیار عالی ای بود....به مهمون های عروس هم حسابی خوش گذشت....به خودمون هم همینطور.... خیلی خسته شدم....کف هر دو تا پام تاول زد ولی خیلی ارزش داشت......چون همه راضی و خندون از مجلس رفتن....برا خودمون هم پر از شادی بود....لباس محلیمون هم عالی شده بود و همه یه عالمه تعریف دادن و خوششون اومده بود....

امیدوارم به برکت همین بارون که میباره مجلس اینجا هم به خوبی و خیر و خوشی بگذره....

.......................................................................

تازه دیشب بعد از جمع و جور کردن ریخت و پاشای اونجا خرد و خسته برگشتیم.... امروز هم جارو و گردگیری آخر سالی و پهن کردن سفره ی هفت سین...

امیدوارم غم هامون با نو شدن سال از دلمون پاک شه و سال جدید و حال خوش و اتفاقات خوب منتظر تک تکمون باشه.... و امسال سال بهم رسیدن من و مستر اچ هم باشه.....خیلی خیلی زود.....

تحویل سال بیادتونم....بیادم باشید....

_ مه سو _

 

ورق زده در یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٥ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

خب در سرازیری نزدیک شدن به مراسم عروسی داداش هستیم و بدو بدوهامون رنگ و شکل دیگه ای گرفتن.....اونقد که بعضی شبا خواب رو از چشممون گرفته و فکر فردا نمیذاره خواب راحتی داشته باشیم...

من که گاهی روزانه حتی پیامامم نمیرسم چک کنم خاله دیروزی شاکی بود که نه تلفنمو جواب دادم نه پیام هامو چک کردمنیشخند

اوایل ماه بود که برای پرو لباس مجلسیم رفتم....یعنی با دیدن لباس همچین وا رفتم که خدا میدونه.....حس و حال شدیدا بدی بود...لباس رو پوشیدیم و یه عالمه ایراد روش گذاشتیم... یادمه اتاق تکونی کرده بودم مقداری و همون روز ظهرش پرده های اتاق رو بابا برام باز کردن و مامان شستنشون....شب با حال خیلی بدی من و مامان اومدیم خونه....لباس مامان یکم اوضاعش بهتر از لباس من بود...اما لباس من....اصلا اصلا شبیه تصوراتم نبود....

بعد اومدم توی اتاق تاریک دستمو گذاشتم روی سرم کف زمین نشستم...نمیشد چراغ رو روشن کنم پنجره اتاقم بزرگه منو میدیدن....جون هم نداشتم وصلش کنم....اینقد بغض داشتم نمیتونستم حتی گریه کنم....حال وحشتناکی بود....یکمم قهرآلود با مامان حرف زدم که نیومدین بریم تهران دنبال لباس خریدن و گفتین نمیتونم تحمل کنم فضاشو وقتی که خواهرم دیگه نیست....مامان بنده خدا ، هم بخاطر لباس من ناراحت بودن هم لباس خودشون....وقتی فکرم میکردم خودمم ناراحت میشدم از تلخی هام...

مزون گفت درستش میکنه....گفتم درست نشه نمیبرمش....اما غم عالم ریخته بود به همه ی وجودم....دفعه ی دوم که برای پرو رفتم بهتر شده بود اوضاع لباس....ولی بازم چندان رضایت بخشم نبود....مامان شبش خوابش نبرد و گفتن هرجوری باشه من واسه تو لباس دیگه ای میخرم...شب تا صبحش خوابشون نبرده بود از غصه....بمیرم... من خیلی بی فکر با مامان برخورد میکنم اینروزا....از خودم گاهی بدم میاد...

یه عالمه هم نشستم پشت تلفن برای مستر اچ آبغوره گرفتم جوری که مستر اچ میگفت خودم برات لباس دیگه میخرم....هرچقدر میشه بگو بهم پول واریز کنم...

خلاصه اینکه یکی دو روزی هم بدو بدو برای دیدن لباس دیگه داشتیم و منم سردرد وحشتناک تا اینکه دیروز یه لباس دیگه توی یه فرم دیگه خریدم...با همراهی دخترخاله... تا بالاخره خانواده تونست لبخند منو ببینه....

بابا میگفتن نمیشد همون اول لباس بخرین اینقدم غصه نخورین جفتتون؟!!!!!

خلاصه اینکه بنده خدا بابا یه عالمه پول از جیبشون رفت تا بتونن لبخند رو به لب اخمالوی خانواده بشونن....

....................................................................

از شدت غصه ی پرو اول لباسم فرداش مریض شدم!!!که دیگه تا شبش هم نکشیدم... بعدم که رفتم دکتر آمپول و یه عالمه قرص بهم داد......و چند روزی هم مریضی کشیدم تا روبراه شدم....

.....................................................................

خونه تکونی در سراشیبی افتاده....کارتای دعوتی مراسم اول رو گرفتیم و اسم نوشتیم و یکی دو روز دیگه بابا اینا برای پخشش میرن.... آخر هفته ی آینده هم امتحان نظام مهندسی دارم هم مراسم جهاز دیدن دعوت شدیم از طرف خانواده ی عروس... بعدشم میان خونه ی ما برای پذیرایی یعنی باید خونه تکونی پذیرایی نهایی شده باشه... منو بگو اینقد بدو بدو کردم که این هفته ی آخری وقتم آزاد باشه بتونم چند تا نقشه بکشم که برای 7 ساعت آزمون و طراحی کمی آمادگی داشته باشم حداقل دفعه ی اولی بدون آمادگی نرم....

دیروز دخترخاله تا کمکمون اومده بود شرکت نرفتم...اول که رفتیم و لباس کوتاه خریدم...بعد هم گیفتای عروسی رو برچسب اسمشونو زدیم و توی سبد چیدیم هم دو تا چمدونای عروس رو تزئین کردیم و هم یکم مشورت کردیم که برای سفره ی حنابندون داداش اینا چکار کنیم و چطوری بچینیمش... اون یکی دخترخاله هم عصری یکساعتی با دو قلوهاش اومد و یه عالمه با دوقلوها بازی کردیم و انرژی خرج کردیم....خیلی شیطون شدن خیلیییییی....

از خستگی اینروزام هم هرچی بگم کم گفتم....دیشبی سر یه مساله حسابی پریشون شدم و تا ساعت 4:30 صبح بیدار بودم....کلا از نظر روحی داغون بودم که خوابم برد... عجب خوابایی هم....ساعت 9 بود که خاله کوچیکه زنگ زد که همراشون پرو لباس برم... این یکی خیاط لباس دخترخاله رو بهتر دوخته بود...کاش بهش اعتماد کرده بودم هم هزینه ی کمتری برای دوخت لباسم میدادم هم فکر کنم شبیه تر میشد لباسم به طرح مورد نظرم...متاسفانه....

وقتی بعد از پرو برگشتیم دیدم رنگ به چهره ندارم....همه وجودم میلرزید و کلا دپرس بودم بخاطر پریشون حالی دیشبم...و معده مم داغون...

خلاصه توی صبح بارونی یه سر رفتیم مامان شال بخرن و یکی دو تا ارایشگاه سر بزنیم هرجا میرفتیم میدیدم بسته هست....تازه زیر بارون که واستاده بودیم یادم اومد ای دل غافل امروز شهادت خانم فاطمه ی زهرا(س) بوده و فراموشم شده بود....دیگه دخترخاله رو رسوندیم خونه خواهرش میخواست برگرده خونه شون و بعدم با مامان اومدیم خونه...

مامان به جون اتاق تکونیشون افتادن....منم روی تختم افتادم....با مستر اچ نزدیک 3 ساعت حرف زدم تا آروم شدم و بعدم تا غروب خوابیدم که دوباره انرژی دار شدم....یه دوش گرفتم و با مامان مشغول عوض کردن روزنامه های بالای کابینت ها و پاک کردن چربی روی بدنه ی کابینت ها شدیم که بعد از چند تا کابینت مامان گفتن بقیه ش واسه فردا.....نیشخنددیگه منم وقتو غنیمت شمردم برای نوشتن...چشمک

دعا کنید همه کارها خوب پیش بره و برسم برای امتحانم هم تلاش کنم...

_ مه سو _

ورق زده در پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

خواهر شوهر خیلی غمگینه اینروزا....

لباس محلیم خیلی قشنگ و دلخواه شده...ولی لباس مجلسیم....هیچی نگم بهتره... کارم شده توی دل اشک ریختن و آه .....گریه شکل برون دادن ناراحتیم؟!! به جون اتاقم افتادم و سر تا پاشو میشورم و میسابم....عروسکای اتاقمم از خشمم جا نموندن و فعلا روی رخت آویز توی تراس هستن....ببینم جون سالم به در میبرن این وسط یا نه ....ناراحت

_ مه سو _

ورق زده در دوشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

حس عجیبیه روز تولد....امسال اونقدر با دلتنگی تموم شد که حد نداره....دیشب آخرش بغض کرده بودم و گریه میکردم.... امسال قرار بود کنار مستر اچ شمعا رو فوت کنم....ولی کارها اونجور که انتظار داشتیم با سرعت پیش نرفت....به اون نهایتی که تعیین کرده بودیم نرسیدیم.....و من شدید میون اعضای خانواده دلتنگ بودم...

ولنتاین 26 ام افتاده بود....توی شرکت نشسته بودم و کارها رو انجام میدادم که منشی مون اول دوسی رو صدا کرد و بعد بقیه بچه ها....منم راستش بهم برخورده بود که چرا یواشکی حرف میزنن من اینجا تنها موندم؟؟!!!!! که یهو بچه ها کیک و گل بدست برای تبریک تولدم اومدن.....برام تولد سوپرایزی گرفته بودن...چون روز قبل تولدم بود اصلا منتظر نبودم و برای همین خیلی شوکه شدم.....بعد هم فوت کردن شمع و فیلم گرفتن و عکس و کیک و چایی خوردن.....چسبید......خیلی چسبید......

شبش هم سوپرایزشو مادر خراب کردخندهپیام داده بود کیک نگیری ها!!!! چون قبل گفته بود خودت کیک تولدتو بگیر عروس رو بگیم بیاد....گفته بودم شاید داداشم بخواد سوپرایزم کنه کیک برام بگیره....بعد مادر فک کرده بود نکنه بخاطر حرفش کیک بگیرم بیارم خونه......خلاصه سوپرایزشونو خراب کرد......ولی بازم عروس با کادو که وارد شد و اونقدر محکم بغلم کرد و بوسیدم خیلی بهم چسبید....بعد هم جای رژش روی گونه م سوژه خانواده شد که ازم عکس بگیرنخنده البته رژ من کمرنگ بود روی گونه ش وقت شام دیدیم قبلش متوجه ش نشدیم...

خلاصه بعدتر داداش اومد و کیک آورد و جشن کوچیک و فیلم گرفتیم و کیک خوردیم...هدیه هم مادر جان برام شلوار گرفته بودن و داداش اینا ادکلن....عطرش فوق العاده س.... بعدتر عروس یه سری از خریدای چمدونشو آورده بود باز کرد دیدیم و گذاشت که من مرتبش کنم توی چمدون بعدا چون سریع باید آماده میشدیم برای شام بریم...

عروس و داداش هم البته در کنار جشن من ولنتاین بازی کردن....آخه در طول روز همدیگه رو ندیده بودن...عروس هدیه ی داداش رو آورده بود اینجا....داداش کادوشو توی ماشین گذاشته بود ولی بعدتر ما گفتیم داداش کادوت کو؟!!! رفت و از ماشین آوردش...

حدودای 10 بود که برای شام رفتیم بیرون.....آخر شبی من حالم بد بود....نیشخند بعد از چند مدت برا شام پرخوری کرده بودم در صورتی که فقط دو تا برش پیتزا بیشتر نخورده بودم و دو تا حلقه پیاز حلقه ای و چندتا سیب زمینی....ولی کیکا واقعا سنگین بودن و معده م رو حسابی سنگین کرده بودن...

مستر اچ هم سر دقیقه 28 روز تولدم پیام داده که :

" تولد تولد تولدت مبارک. مبارک مبارک تولدت مبارک. هستی من ! الهی 100 ساله شی ! دقیقه 28 روز تولدت به مناسبت 28مین بهار زندگیتماچ "

لبخندیعنی اون 28 دقیقه چقدر حرص خوردم که مستر اچ فراموشم کردهگریهنیشخندقلبماچ

بعدتر هم دوست جانا عکسمو با خودش گذاشته اینستاش و کپشن نوشته که 18 امین تولدی هست که بهم تبریک میگه ان شا الله هفتاد و سه سال دیگه هم تبریک بگه که هم اون صد ساله بشه هم منخندهنیشخند

خلاقیتش منو کشت جدا.....قلبنیشخند

دوستان دیگه مثل معصومه جونی....تاتوره سپید....سپیده و دوستان دبیرستانیم...خواهر مستر اچ و ... پیام دادن و تبریک گفتن که کلی چسبید....

تازه گوگل هم منو سوپرایز کرد بخاطر تولدم این شکلی شده بود :::

تازه کلی هم تبریک گرفتم از جاهای دیگه...مثه همراه اول ، بانک تجارت ، بانک ملت ، مغازه تندیس که مشتریش هستم و ....

اینهمه عشق گرفتم امسال......شروع قشنگی بود....ولی هرچی گذشت غصه ی نبودن مستر اچ کنارم توی این روز منو کشت.....امسال حتی تا هفته ی قبل هم تصور نمیکردم کنارم نباشه....و فک میکردم معجزه وار همه چیز درست میشه.....

خلاصه که این شمع هم فوت شد.....رسما 28 سالگی هم تموم شد.....اواخر دهه ی بیست زندگی قراره چطور بگذره؟!!!! الله و اعلم....کاشکی بتونم پر از اتفاقای قشنگش کنم....

........................................................................

دیروز عصر اواخر ساعت کاری با مهندس بزرگ و بقیه همکارا رفتیم قدم زدن زیر بارون...

بارون شدید تا نم نم آروم.....یه چرخ کامل دور محیط کار....دیدن رودخونه ی خشک با آب گل آلودش....40 دقیقه پیاده روی و تنفس هوای خوب...

و بعد خداحافظی با همکار ب...از شنبه حسابی جاش سبز هست کنارمون....

........................................................................

همین چند هفته پیش عقد خواهر یکی از زن داییا بود...توی هر خانواده ای یه سنت شکن هست بالاخره....منم چون کمی روحیه سنت شکنی دارم خیلی با اینجور افرادی منطبقم....و هیچوقت دوست ندارم کسی برام تصمیم بگیره....

این خواهر زن دایی پزشکی خونده....خواستگارایی هم داشت ها...از دکتر و مهندس و رئیس گرفته تا استاد دانشگاه!!!! بعد پافشاری کرد روی ازدواجش با این شخص...

بیشتر از یک سال بود که دیگه خانواده ش کامل این شخص رو رد کرده بودن....پسر لیسانس بهداشت.....ولی خانم دکتر ماجرا کوتاه نیومد از انتخابش...و بالاخره به انتخابش رسید...لبخندش کنار همسرش دیدنی....عکسشو میدیدم دلم میخواست محکم بغلش کنم و تبریک بگم....اینقدر که سرشار از شادی و انرژی بود....

من نمیگم کارش درست بوده یا نه....خیلیا ناهمگون میبیننش....مامان زن داییم شدیدا ناراحته چون زیباترین و با کمالات ترین دخترش بود و خیلی شباهت ها به خودش داشت.....و خب از تحصیلات هم چیزی کم نداره...زن داییم و دایی هم اینقدر ناراضی که برای عقد هم نمیخواستن بیان....ولی اینجور موقع ها معتقدم باید به انتخاب خود فرد احترام گذاشته بشه....گذشت اون زمانی که مادر و پدر فرد مناسب رو انتخاب میکردن و دختر چشم و گوش بسته وارد زندگی میشد....الان باید به شناختی که خود فرد پیدا میکنه احترام گذاشت....کمک فکری کرد ولی اطمینان به آموزش هات هم کنی... هر پدر و مادری فرصت داره تا یه سنی به فرزندش آموزش تربیتی لازم در هر زمینه ای رو بده... بعد اطمینان کنه به آموزش خودش....مطمئنم فرزند اگه درست آموزش دیده باشه انتخاب خوبی میکنه.... حتی اگه از نظر بقیه ناهمگون باشه...

برای خانواده و دایی اینام میگفتم....

مگه خواهر یکی دیگه از زن دایی هام هم همینطور ازدواج نکرد؟!!! خودش فوق لیسانس بود با حقوق ماهی خدا تومن و آقا پسر دیپلم....گرچه آقا پسر بعد از ازدواج تحصیلاتش رو ادامه داد بخاطر همسرش...و حتی کاری که شروع کرد پایه شو خانمش براش گذاشت...الان هم زندگی بیرونی موفقی دارن.....از درون خبر ندارم خبنیشخند ولی نتیجه خلاف تصور اطرافیان شد.....

لطفا خواهشا قلبا میخوام به فرزندانتون اعتماد کنین...راهنمایی کنین ولی تصمیم نهایی رو به عهده خودشون بذارین و در همه حال پشتیبانشون باشین حتی اگه نتیجه خوب از آب در نیاد.....

برای من و مستر اچ هم دعا کنین....

_ مه سو _

ورق زده در پنجشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

بارون میباره....میگن قراره سیل بیاد......تند ولی منقطع میباره.... هوا بس ناجوانمردانه سرد است!!!!

بخاطر سردی هوا و بارون از دیشب پیشنهاد آش رشته دادم و مادر در حال پخت هستن...

آش رشته فقط مامان پزش خوشمزه س.....

................................................................................

این چن هفته اینقدر بدو بدو داشتم نمیفهمیدم کی روز میشه کی شب... شبا از ساعت 9 شب ارور میدادم و کلا به حالت غش.... تا این حد خسته که همین شنبه دوستان باهم قرار بیرون گذاشتن و اینقدر خسته بودم که با اینکه محل قرار پیاده تا خونمون 3-4 دقیقه پیاده روی بود گفتم گرفتارم و نمیام...!!!! باورتون میشه؟!!!

امروزم بخاطر بارونه که صبح خونه ام!!!اگرنه باید بدو بدو با مامان دنبال پارچه میرفتیم بازار... نمیدونم چطوری بزاز بهمون پارچه فروخته همش کم میاد!!!!!! خدا جون خسته شدم از بازار رفتن..... برای لباس محلی پارچه کم اومده و همش دعا دعا میکنم از پارچه م گیرم بیاد....لباسم خراب نشه یه وقت... یه دفعه دیگه م برای نوارهای روی دامن فرستادمون بازار که کم اومده بود.....بعد معلومم نیست چطوری متر میکنن ها!!!! توی هوا چشمی!!!! به خدا....باورتون نمیشه نزدیک بود دعوام شه با آقاهه که چرا چشمی اندازه میزنین....شانس آوردم دقت کردم توی نوارها نزدیک بود مشابهش رو بهم بندازه یا مقدار کمترشو.... اما اینقدر دورادور ذوق لباسمو میکنم اینقدر که خوشگله از نظر خودم....نیشخندهنوز دوخته شو ندیدمااااااا...

بعد این روزا همش صبح خرید....عصر کار....بعد از کار هم اکثرا خرید بودیم جونمو گرفته... اما خب خیلی از کارها رو پیش بردیم...مثلا نمیدونم گفتم یا نه که با مامان پارچه خریدیم برای مانتو....چندجایی رفتیم و قیمت پرسیدیم و نمونه کار دیدیم....آخرشم بردیم پیش خیاطی که یکی از مغازه دارها معرفی کرده بود.....خانومه گفت خودم پیشش مانتو کتی دوختم و راضی بودم....نمونه کارهاشو که دیدیم ظریف بودن...قیمتشم مناسب تر از بقیه..... دیگه یکی از ست پارچه هامو دادم و برام مانتو دوخت.....تن خورش عالی...دیگه بدو بدو پارچه گرفتم برای سارافون زیرش....و دو تا مانتوهای دیگه ی من و مامان هم سپردیم بهش دوخت....خیلی راضیم خیلییییییی...

اینقد که ذوق مانتوهامو کردم هیچ عیدی ذوق نکردم به نظرم...حسابی هم واسش ولخرجی کردم پارچه های گرون....خب دعوتی های پاگشای داداش اینا یه عالمه س.... تازه چند هفته پیش با خاله که خرید رفته بودیم با مامان رفتن و روسری خریدن....یه روسری انداختم سرم که به خاله بگم طرحش قشنگه خاله گفتن به تو میاد نه من....بعد خب منم گفتم تا مانتوهام مشخص نشن روسری رو نمیخرم....گرون بود...بعد از دوخت مانتوها یهویی فک کردم واییییییی به مانتوم میاد....اضافه پارچه هامو کول کردم با خوشحالی تمام رفتم که روسریه رو بخرم....خلیج... بعدتر دیدم نه اصلا به مانتوم نمیاد....کلی توی پرم خورد....خنده خانومه هم میگفت خب برش دار با چیز دیگه ست کن....گفتم به اندازه کافی این مدت خرج داریم که نخوام اضافی خرج کنم آخه....شاید موقعیت دیگه بود مشکلی نداشتم ولی خب این موقعیت نه...

همین هفته ی گذشته بود دبنهامز آف زده بود و یه شلوار هم اونجا برداشتم که مامان به عنوان کادوی تولدم پیشاپیش خرید...البته مامان اصرار اصرار که باید بخریش آخه قیمتش با آف هم خیلی گرون بود به نظرم!!!!!خنده البته میخواستیم یه لباس کوتاه بخریم برای پاتختی هم استفاده شه ولی خب لباسایی که پوشیدم زیاد به دلم نچسبید و گفتم ولش کن مامان ، برا پاتختی داداش یه کاری میکنم....دیگه اومدم خونه یه دست سارافون داشتم قشم خریده بودم بدون اینکه بپوشم....بعد که خونه پوِشیده بودم حلقه آستینش خیلی بزرگ بود و کنار گذاشته بودمش....دیگه اونو برداشتم بردم دادم خیاط  واسم درستش کنه نخوام یه خرجی هم اینوری بذارم... هنوز یه دونه کیف مونده برا عید بخرم....روسری هام....شال برای لباس مجلسی هامون...یه شلوار دیگه برای مانتوی مجلسی...و و و

فکرشو نکنم بهتره.....

رفتیم برای هدیه ی عروسی هم یه سرویس برلیان خریدیم برای عروس....خیلی دوست داشتنیه....به مامان میگفتم یه سنگینشو بردارین که بعدتر واسه من گرونترشو بخرین.... نزدیک بود کتک بخورمخندهقهقهه مامان میگفت خیلی پررویی....!!!! آیا مادر من پسر دوست نیست؟!!!!متفکرقهر آیا نباید دختر را از عروس بیشتر دوست داشت؟!!! آیا آیا؟!!

خونه تکونی عید هم شروع کردیم آسه آسه...

بدو بدوهای وسایل چیدن سفره ی شام داداش اینا برا یکی از مجالس....سفارش کارت برای مجلس اونور....سفره و حناشون...و و و همه دست منه...خودشون برای مجلس اینجا کارتشونو انتخاب کردن......و بدو بدو به کارهاشون میرسن و بازم وقت کم میارن...برا اینه که مجلس اونورشون بیشتر کاراش با منه... فقط من تا جایی که میشه باهاشون مشورت میکنم که سلیقه شون خدشه دار نشه....نیشخند

لباساشونو هم خریدن و آماده س....

....................................................................................

البته که روزای پر استرسی رو میگذرونیم که اتفاقی توی فامیل نیفته که موجب کنسلی عروسی شه....دو تا از اقوام بابا اینا فوت کردن.....همین دیروز مراسم یکیشون بود...ناراحتیکی از اقوام دور عروس هم فوت کردن....خدا خودش بهمون رحم کنه...

...................................................................................

دیگه اینکه اونروز رفته بودم پاساژ گردی دنبال مجسمه و گل برای یه طرح حنا....بعد کار خودم که انجام نشد....توی یکی از مغازه های تزئیناتی بودم یه خانومه اومده بود برای خرید گل کریستال ازم نظر خواست....برا دخترش میخواست....میخواست یه شاخه گل بذاره کنار کارت هدیه ای که خریده بود....بعدتر از مغازه دار خواست واسش تزئینش کنه آقاهه هم فقط گفت من این تکه روبان رو دارم ولی تزئین بلد نیستم مگه اینکه این خانوم کمکت کنن.....

کلا دلش گل طبیعی میخواست ولی مغازه ی گل طبیعی بسته بود...

دیگه براش پاپیون زدم و خوشگلش کردم.....کلیییییییی تشکر کرد و مغازه دار هم میگفت شانستون بوده همچین خانم هنرمندی اینجا بودن....قیافه من : مژه

خلاصه اینکه شروع روز زیبایی داشتم که تونستم کمکی کنم.....هرچند خیلی کوچیک...

هفته پیشم عروس اومده بود با روبان که برام گل درست کن میخوام کادو برای رئیسم که بازنشسته شده گل و روبان بزنم.....داداشم گفته بود کار مه سو هست روبان بستنش...

لذت بخشه همین اتفاقات کوچیک....اینکه یه جاهایی کمکی بشه...هرچند کم...

................................................................................

با مستر اچ نشستیم به انتخاب اسم برای شرکتشون....باید 15 تا اسم انتخاب میکردن یعنی هیچی سخت تر از انتخاب اسم نبود.....وقتی قراره تکراری نباشه!!!!! فعلا اسم ها رو فرستادن برای ثبت ببینیم با کدوم یکی موافقت شه....کاش با همون اول یا دومی موافقت شه....

وامش هم داره جور میشه....دفترشون رو کرایه کردن و دارن به ام دی اف کار سفارش در و تخته میدن واسش...

وقتی به همراهی و کمک خواهر و برادراش فک میکنم توی این مدت اشک توی چشمام جمع میشه و هیچکاری جز شکر خدا و دعا برای سلامتیشون از دستم برنمیاد.... خیلی خیلی همراهشن و کمکش....که اگه نبودن هیچکاریمون پیش نمیرفت.....و امیدوارم در آینده هیچوقت در حقشون بدجنسی نکنم و اینروزا رو فراموش نکنم....

اگه همه ی خانواده ها اینقدر دست همدیگه رو محکم نگه دارن فک کنم دنیا گلستون شه....

یکی از نقاط قوت برا انتخاب مستر اچ ، خانواده ش بود ... مهر و محبت ذاتیشون و اینکه در همه حال پشتیبان هم بودن.... خود مستر اچ هم سرشار از عشق به خانواده ش بود و همون اول گفتم کسی که اینقدر خانواده شو دوست داره در آینده همسر و فرزندش هم در آسایش قرار میده و اولویت....و تا اینجا که خلافش رو ندیدم....امیدوارم هیچوقت ناامید نشم...

.................................................................................

روز عشق نه فردا....که همین امروزه....همین امروزی که احساس خوشبختی میکنیم با اینکه خیلی از مسائل ممکنه حل نشده باشه....

براتون آرزو میکنم هر روزتون روز عشق باشه....

_ مه سو _

ورق زده در دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |