واژه واژه ، سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم ، وقتی ... تو صدایم می کنی

ساعت دو شبه....حتی یه ذره خواب هم به چشمام نیست....و من فکرم هزار جاس...

به مادربزرگ دوس جونم فکر میکنم....که آلزایمر داره....که دوس جون تعریف میکرد که نمیشناستشون دیگه....و یاد اون سالهایی می افتم که مادربزرگش رو میدیدم....در حال مطالعه.... یه خانوم خوش چهره متشخص....حالا به چه روز افتاده....دلم میگیره...

به مراسم یادبود پدربزرگ دوست جان دیگه فکر میکنم....که توی هتل برگزار شد...چقدر شیک و مجلسی...چقدر خارجی....درست مثل فیلمایی که میبینی....چقدر اندیشمندانه... انگار که از غم خبری نبود.... درسته سنشون بالا بود ولی بازم....کف زدن در مراسم یادبود عزیزی که ده روزی بیشتر از پر کشیدنش نمیگذره.... شایدم من زیادی تلخم و در گذشته ها و غم اسیر....

به مادر یکی دیگه از دوس جان ها که بعد از عملشون اصلا روحیه ی خوبی ندارن....و اصلا امیدی به بهبود ندارن....که چقدر از شنیدن حرفای دوستم غمم شد...که کاشکی هرچه زودتر خوب شن و روحیه شون بهتر شه.....

بعد هم همه ی تمرکزم میره روی فرشته کوچولویی که چند روزه مهمون این دنیا شده...و چقدر خوبه بودنش....که عصری باز رفتم دیدنش....که دوس داشتم غرق بوسه ش کنم....فرشته ی آروم خوابالو رو.....اینقدر که عطر بهشت رو میده.... اینقدر که عزیزه.....اینقدر که خوبه بودنش و جای شکر داره سلامتیش....

یکی دیگه از نینی های فامیل هم دو روز پیش دنیا اومد...فصل نینی ها شروع شدهدلقکنیشخند....پسردایی مامان هم بابا شد...عکسشو فرستاده بودن برای مامان خیلی نمک بود دختری....خدا حفظش کنه براشون.....

زن دایی میگن : حالا دخترخاله هم دوقلو دار میشه نزدیکتونه خوبه که....

میگم : من نینی دختری بیشتر دوس دارم....کاش نینی پیشمون بود....من میخوام ببرمش خونه مون برای خودمنیشخند 

بچه که آروم باشه خوبه دیگه...ما دختربچه هامون معمولا آرومن....خودم خیلی بچه ی آرومی بودم...دو تا دختردایی ها هم هر دو آروم... میگن به مه سو رفته!!!!نیشخند

اینم عکس دستای من و نینی گل.....مگه میشه این دستا رو توی دست گرفت و لبریز شوق نشد؟!!!! من که هرچی میبوسمش سیر نمیشم....

زنده باشی عزیزم.....سلامتیت و موفقیتت آرزومه....

_ مه سو _ 

ورق زده در جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

امروز فرشته کوچولوی دایی اینا پا به این دنیا گذاشت.....یه دختر ظریف کوچولوی آروم....با کلی پف!!!!!

و شروع اظهار نظرها راجع به چهره ش!!!! که به کی رفته؟!!!!!!

اولین عکسی که تازه از اتاق عمل بیرون آورده بودنش و خودم ثبتش کردم و توی گروه خانوادگی فرستادم...اولین جلب توجه لبهاش بود....پسرخاله میگفت پروتز کرده!!!!! دایی نگرانش نباش....

بعدتر گیر دادن به مماخش که دایی جان پول هاتو جمع کن یه عمل دماغ در پیشه!!!!!

و خلاصه اظهار نظراتی بود بس خنده دار......منم مثل همیشه به طرفداری از نینی ها که : فعلا بچه رو خراب نکنین پف داره صورتش......هنوز معلوم نیست چه شکلیه....

خانوم خانوما رو بردن توی اتاق نوزادان تا زن دایی از ریکاوری بیرون بیاد...ما هم یه سر اومدیم خونه و بعد از ناهار رفتیم...که دیگه زن دایی رو بعدا منتقل به بخش کردن و یه عالمه منتظر موندیم تا نینی رو آوردن...اینقدر آروم و ظریف و دوست داشتنی خوابیده بود....کلییییییی صورتشو نازی کردم....

مامان نینی رو توی بغل زن داییم گرفتش که زن دایی بهش شیر بده منم شقیقه و پیشونیشو نازی میکردم تا از خواب بیدار شه ......چند ساعتی بود شیر نخورده بود اصلا جون نق زدن هم نداشت.....یعنی بعد از ربع ساعت تازه یکم صداش خیلی خیلی آروم و ضعیف بیرون اومد و دستاش کمی جون گرفتن جیگرم...دستکش هم دستش کردم صورتشو یه کوچولو زخم کرده بود حالا یا قبل از آوردنش یا توی شکم مامانش نمیدونم.....زن دایی هم میگفت مه سو به نظرت دخترم بزرگ شه خوشگل میشه؟!!!! و میگفتم : حتما...

دیگه یه خانم بیوه ای هست که توی خونه کمک زن دایی میکنه اونو برای کمک آورده بودن....پیش زن دایی موند و ما عصری به خونه اومدیم....آخه خواهر زن دایی هم چند روز دیگه زایمان داره و دیگه مامانش نیومده همراش....

بعد توی بیمارستان که بودیم دخترخاله م هم با اون شکم قلمبه ش همراه مامانش اومد....بیمارستان رو بررسی میکرد برای زایمان خودش....و بعدتر میگفت : من روز زایمانمو اطلاع نمیدم....دق میکنم بقیه بچه مو زودتر از خودم ببینن!!!!! اول خودم باید بچه هامو ببینم!!!!نیشخند گفتم حالا بذار من میام بیمارستان سریع عکسشونو پخش میکنم توی گروه فامیلی!!!!!که دق کنی!!!!!زبان

بعدتر خاله و مامانم نشسته بودن تعریف از بچه های خوشگل میکردن....مثلا اومدن از من تعریف کنن... مامان میگفتن این مه سو...وقتی به دنیا اومده بود توی اتاقی که من بودم 6 تا نوزاد بودن...از همه خوشگل تر بود همه میومدن نگاش میکردن!!!اینقدر بچه ی خوشگل و سفید و تپلی ای بود....پرستارا میومدن قربون صدقه ش میرفتن.... به خاله هم میگفت و خاله هم تایید میکرد....بعد مامان میگفت : یعنی اگه قرار بود اون شکلی بزرگ شه الان باید ماه میبود!!!!!!

و خاله صحبت مامانو ادامه میداد که : آره بچه ها هرکدوم وقت به دنیا اومدن خوشگل باشن بزرگ میشن زشت میشن!!!!!!!

من : خنثیگریه

بازم من : یعنی من الان زشتم؟!!!! یعنی الان خواستین بگین من زشتم؟!!!!!! یعنی مستقیم گفتین من زشتم؟!!!!!! اون پایه ریزی بوده من الان خیلی خوشگلم!!!!!!! اصلا من چشم خوردم!!!!نیشخند

بعد همه هم به اتفاق معترف بودن که اصلا بچه بودی یه چیز دیگه بودیا !!!!!

من : ناراحتگریهگریهگریه

به قول دایی دومی : اینجور موقعا باید بگی چند میگیرین از من تعریف نکنین؟!!!!!خنده

والله!!!!! یعنی داغون میکنن آدمو!!!!! یه جوری به اوج میبرنت که خوشگل بودی و اینا بعد میزننت زمین که الان که زشت شدی!!!!!

اینجور مامانی دارم من!!!!خلاصه اینطوریاس!!!! بعد الان میگم مامانم اینطوریاس فک نکنین فقط مامانم اینطوریاس هااااااا....بابامم همینطوریاس!!!!!ته ته تعریفش از من اینه که : بچه م خوشگل نیست ولی جذابه!!!!!(آیکون لبخند ژکوند!!!!)موندم چطوری همیشه برام اون آهنگ یه دختر دارم شاه نداره رو میخوندن خب!!!!

ولی خب من با همون اعتماد به سقفی که دارم امیدوارم در آینده بچه م مثه خودم بشه!!!!!!نیشخند والله!!!! اونا تحویلم نمیگیرن دلیل نمیشه خودمم خودمو تحویل نگیرم که!!!!!! هعی دنیا هعی!!!!

_ مه سو _ 

 

ورق زده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

حسش یه جوریه دخترخاله ت برای خداحافظی بیاد 45 دقیقه بشینه و بره....تمام مدت هم شلوغ کاری کنه و بگه بیاین عکس بگیرین باهام و معلوم نباشه تا چه مدتی قراره بره و نبینیش....

هزارتا حرف آماده کرده بودم....صحبتای خواهرانه....مگه نه اینکه بچه که بودیم همیشه میگفت من و تو تک دختریم و خواهر همدیگه؟!!!!! اما دم رفتن فقط بهش گفتم با همسرت با سازش برخورد کن و بغضم حتی نذاشت کامل کنم حرفامو....

خاله دومی و دخترش هم بودن....خواهر شوهرش هم همراهش بود و خونه شلوغ.....من نتونستم باهاش حرفی بزنم....بهتره بگم نخواست که حرفی از من بشنوه......اگرنه هنوز صمیمیت قدیما بینمون بود....

داشتم ظرفا رو بعد از رفتنشون میشستم که یهو به این فکر کردم چند ساله که دیگه بهش نزدیک نیستم؟!!!! چی شد که صمیمیته رفت؟!!!!!! قطعا خودم خواستم.... از دستش خیلی خیلی دلگیر بودم....بچه تر که بود حرفامو اینور اونور میبرد....با تغییر!!!! بعدترها میشنیدم حرفمو میزنه.....غیبت و تهمت و ..... هیچ وقت درست به روش نیاوردم......شاید اشتباه کردم...... اما همیشه رعایتشو کردم و گفتم سالی یک بار هم بیان اینورا......نذارم شکرآب شه این رابطه... خاله م برام مهمتر بود...و شان خودم... بزرگتری گفتن و بخشندگی ای..... شاید احمقانه.....

و این سال های اخیر...هی دور و دورتر شدیم....هی خودشو بیشتر کنار کشید.... و حتی با اینکه توی چشمام نگاه کرد و بهم گفت ازت بدم میاد و دلایلش رو ردیف کرد بازم به صورتش خندیدم....شاید فکر کرد چه دخترخاله ی احمقی!!!!!

اما بازم نیاز داشت که باشم.....هرچند کمتر و محدودتر.....بازم خودش بود که با پررویی نزدیکم میشد.....منم فراموشکارتر.....حتی اتفاقات این عید....که هرگز نخواستم فراموشش کنم....که هرگز نخواستم بخاطرش ببخشمش...اما ...بیشتر از همه هم براش شور زدم....حتی دم رفتنش....

دیشبی با مامان اینا حرف زدم که یادتون رفت به خاله یادآوری کنین براش مهریه ای چیزی مشخص کنن....محرمیتی ....و صحبت های دیگه....امضا شده....درسته که داماد فامیلتون هست ولی بذارین ثبت شده باشه....هرچند که دوست داره عقد و ازدواجش رو همونجا ثبت کنن.....اما همینطوری که نباید بفرستین دختر بره... و خلاصه این شد که با خاله صحبت کردن و دیشب براش مهریه گذاشتن....عقدشون کردن البته نه محضری.....و شرایط رو نوشتن و امضا کردن خانواده ی خاله اینا و همسر آینده ش...

و امروز اومد....یه سری طلاهای خاله و خودش بود که سپرد دست مامان براش نگه داره....یه سری طلاهای خاله که مامان بفروشن و خرج برای خاله جان بشه نمازی قرآنی چیزی... و مامان گریه کرد.....یه عالمه گریه کرد....

که بعدتر مامان رو برداشتم رفتیم پیاده روی تا یکم روحیه شون بهتر شد....

سه شنبه پروازش هست....امشب برگشت تهران....به همین سادگی.......

امیدوارم انگلستان براش خونه باشه....زود بتونه اقامتش رو بگیره و برای جشن عروسیشون بیان....و امیدوارم بتونه با آرامش و صبوری و حوصله زندگی قشنگی شروع کنه....

........................................................................

فردا قراره با مامان و دایی اینا بریم بیمارستان تا حلمای نازمون رو در آغوش بکشیم... نینی خوشگل زن دایی در راهه....فرشته ی کوچکمون....بی صبرانه منتظرم....چه خوبه.....

.........................................................................

دیشبی مستر اچ دختر خواهرش رو آورده بود پشت مانیتور....4 ماه و نیمه س...از اینور براش ادا در میاوردم غش کرده بود از خنده فسقل خانوم......و کلی جیغ و صدا...و خودشو پرت میکرد روی مانیتور....

آبجی مستر اچ میگفت : ببین برا زن داییش چه نازی میکنه!!!!

مستر اچ میگفت : داداشم میگه چه خبرشه چی نشونش دادی هیچ وقت اینجوری نمیخندید....

دوس داشتم گازش بگیرم فسقل تپلی نانازیو......اینقدر که دوس داشتنی و از ته دل میخندید....

اعتراف میکنم زن دایی بودن هم خیلی میچسبه هااااااا...مخصوصا که هنوز نه به باره نه به دار اسم فسقلی هم انتخاب کرده باشی!!!!!مثل من!!!!!

........................................................................

عمو اینا سه روزی مهمونمون بودن....دخترعمو هم همراه شوهرش یه روزی اومد....و الوعده وفا!!!!! رفتیم شهربازی....

اول که سه تایی رفتیم....اما خب دوتاشون سوسول!!!!! سرگیجه بگیر!!!! هیچی دیگه تصمیم بر این شد بریم شهربازی سرپوشیده که بازیهاش براشون بهتر بود...

دیگه دخترعمو زنگ زد داداشش هم که بیرون بود بهمون پیوست.... رفتیم ستاره...شهربازی.....

جای همگی سبز......اینقدر اون شب خندیدیم و مسابقه ایرهاکی دادیم و خندیدیم... البته که تا پای میز ایستاده بودیم و پسرعمو رفت کارت بگیره و بیاد دو تا آقا بودن که گفتن میاین یه ست با ما بازی؟!!!!که خب دخترعمو پیشاپیش رفت!!!!

بعد میگم تو چرا زودی رفتی؟!!!! من خیلی معذب بودم....گفت برا من عادیه...

گفتم : شاید چون ازدواج کردی برات اینقدر عادیه؟!!!!!

با اینکه نتونستیم بولینگ بازی کنیم و کل شب رو رزرو بود.....ولی خب بازی های دیگه سرگرم شدیم و خوش گذشت.....

......................................................................

زن عمو برای نینی کوچولوی در راه دایی بند قنداق بافت....یهو دلش گرفته بود و کاموا خریده بود و شب جمعه تا ساعت 3:30 شب آماده ش کرد....بامزه بود.....بگذریم که خانوما همگی حسابی کم خوابی کشیدیم و دور هم یه عالمه تعریف کردیم و خندیدیم.......مامان و زن عمو و من و دخترعمو....

شدید توی فکر بافت یه روتختی دونفره هستم!!!! قرار شده با مامان بریم کاموا بخریم و اگه تونستم موتیف ها رو ببافم و حوصله م شد کمکم کنن....عجیب ذوقیده شدم و پر هیجان.....

این روزا پر از هیجان زندگی ام!!!!!!....روزای خوب مطمئنا نزدیکه....خیلی نزدیک...

_ مه سو _ 

 

ورق زده در یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

دوشنبه ی دیگه اتفاق قشنگی در راهه....اتفاقی به زیبایی تولد.....

در انتظار تولد دختردایی کوچیکمیم....

دایی امروز میره گل پسرش رو خونه ی مادر خانومش بذاره....یه هفته ای براش وقت گذاشت و اینجا به گردش و بازی....حالا وقت اینه به کلاسای تابستونیش برسه....

دل توی دل بچه ها نیست....هم دختر دایی اولی....هم پسر دایی دومی....که خواهر و برادرشون چطوری خواهد بود در آینده!!!!!

دیروز ناهار دایی دومی اینجا بودن... من با داداش حرف میزدم شاید راضی بشه و چند روزی سفرش با دوستاش به تهران و شمال رو عقب بندازه....ولی خب طبق معمول به حرفام گوش نمیکرد و در موضع دفاع رفته بود و یکم صداش بلند شده بود....بعد از اونور مامان میگفت پسردایی ازش پرسیده : عمه یعنی همه ی خواهرا این شکلین؟!!!!!نگران

حالا خوبه صدای داداشه بالا رفته بوده هاااااااا نه من بیچاره!!!!!!

داداش که به حرف ما گوش نکرد.....تا صبح که رسیدن تهران من و مادر جون به سر شدیم.....امیدوارم این توفان هم تموم شده باشه و امروز بتونن به کارهاشون برسن....

..........................................................

قرار بود دوشنبه مهمون دوستم باشیم....یکشنبه شب بود که از نگرانیش بابت پدربزرگش گفت که منتقل به سی سی یو شدن و حالشون اصلا خوب نیست...دعا کنیم اتفاقی نیفته.....

در برابر اصرار ما به برگزار نشدن مهمونی هم گفت من همه ی وسایل پذیرایی رو آماده کردم....فقط مونده برنج دم کنم و سالاد درست کنم و اگه نرفتیم باغ هم ، برنامه رو خونه مون میگیریم و فقط باید کمکم کنین گوشتا رو به سیخ بکشم برای کباب....(میخواست کبابا رو بسپره به سرایدار باغشون برامون آماده کنن)

خلاصه انرژی مثبت دادیم که ان شا الله زود خوب میشن....ولی حسابی نگران بودم و دل توی دلم نبود......قرار شد تا ظهر دوشنبه اطلاع قطعی رو بده که دیدیم صبح شد و واتس آپ رو چک کردیم و پدربزرگش فوت شده بودن و داشتن میرفتن شهر پدریش برای مراسم.....خیلی براش ناراحت شدم چون خیلی دوست داشت پدربزرگش رو...

ولی مگه از مرگ فراری هست؟!!!!!

دیشبی هم دایی اولی که با خانومش یه سر اومدن اینجا تعریف میکرد که آقای عربی که دوستشون توی دوبی بود فوت کردن همین یکی دو ماه گذشته.....بهشون زنگ زده بودن که حالشونو بپرسن که پسرش گوشی رو برداشته بوده و نمیتونسته چندان فارسی هم حرف بزنه ولی توضیح داده که پدرش تصادف کرده و فوت کرده.....

بعضی دوستیا حیفه که اینجور ناتموم میمونه.....

جریان آشناییشون هم جالب بوده....دایی اینا با تور رفته بودن دوبی...وقتی برای گردش میرن از این آقا آدرس میپرسن که بهشون میگه بیاین خودم برسونمتون....رسوندن و صحبت کردن تا اونجا ادامه پیدا میکنه که میگه یه زمانی توی بچگیش توی جزایر جنوب ایران زندگی میکرده....و بعدتر به دوبی رفته.....و تشکیل زندگی داده.... دایی اینا رو خونه شون هم برده بود.....و خب تعریف ها شنیده بودیم از اونجا...از حیاط بزرگ خونه که نزدیک بیست تا ماشین آخرین سیستم مختلف در رنگ های مختلف داشته....تا جدا زندگی کردن خانومای خونه در طبقه ی دیگه ای از ساختمان به صورتی که هیچکدوم از دختراش حتی اجازه ی دیدن شوهرخواهرشون هم نداشتن!!!!!!و ......

یه دفعه دیگه هم که دایی اینا دوبی رفته بودن یه عالمه همراشون اینور اونور رفته بود و برای خرید وسایل برقیشون کمک کرده بود که کلاه سرشون نره....و بعدتر هم که دایی اینا برگشته بودن وسایلشون رو برده بود تحویل لنج داده بود که براشون بیاره ایران..... در این حد مرد خوب و مهربونی....

به هر روی ، خدا رحمتشون کنه....

................................................................

ویزای دخترخاله هم کاملا اوکی شد....و در طی چند روز آینده میاد برای خداحافظی....

داره برای پیوستن به نامزدش آماده میشه....امیدوارم بهترینا در انتظارش باشه....

.................................................................

من؟!!! مشغول کتابخونی بودم برای شرکت در مسابقه!!!!!!!تا شانس چقدر همراه باشه!!!!!

_ مه سو _ 

ورق زده در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

پنج شنبه ی گذشته بود تا لنگ ظهر خواب بودم وقتی بیدار شدم دیدم بابا رفتن باغ و انگور چیدن و مادر خانومی اینا تصمیم گرفتن یه سر به اقوام بزنن و انگور سوغات ببرن که خراب نشه ...دیگه 5شنبه بود و دلتنگی...بدو بدو حلوا درست کردم و قالب زدم توی دو تا دیس و سلفون کشیدم که راه به راه که میریم بریم سر خاک خاله م...همش حرف دخترخاله توی ذهنم بود که عید میگفت مامانم میگه مه سو حلواهای خوشمزه درست میکنه و قصد داشتم برا خاله م درست کنم ولی اوضاع قند خونش نذاشت...و براش قدغن شده بود...

 

یکم طولانی شد این پست منتقل کردم به مکثی میان سطر....

 

_ مه سو _ 


مکثی میان سطر
ورق زده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |