واژه واژه ، سطر سطر زندگی

عاشق اسمم می شوم ، وقتی ... تو صدایم می کنی

از قرمه سبزی دفعه پیش گفته بودم که سحر خورده نشد...ولی خب برای افطار یهویی عمو و زن عموم اومدن خونه مون...و کنار افطاری اونم سرو شد....

عمو اینا دو روزی اینجا بودن خانمش آزمایش داشت انجام داد و رفتن...

.............................................................

مادربزرگ فعلا به بخش منتقل شدن و تنها غذاشون هم سرم هست...تقلا و دردشون کمتره و دوباره بقیه رو میشناسن...ولی خب وضعیتی رو به افول هست...

..............................................................

خیلیا توی پست گذشته گفتن زودتر خبر ازدواج خودم و مستر اچ رو بذارم.... منم خیلی وقته همش منتظرم اوضاع بهتر شه و این خبر رو با تیتر درشت بذارم روی صفحه م...

5 سال وقت کمی برای انتظار بهم رسیدنمون نیست....ولی خب انگار قسمت به صبر ما دوتاس...

من توی وبلاگم از خواستگاری عید پارسال و بعدش دیداری که ما رفتیم خونه شون ننوشتم...از اینکه اگه خانواده قبول میکردن من زودتر از داداشم به خونه ی بخت میرفتم و کلا داداش یهو اوضاع رو اینجور دید هول شد برا ازدواجش!!!....یعنی نوشتم ولی خصوصی برای خودم نوشتم و گذاشتم وقتی اوکی رو گرفتیم عمومیش کنم حس هایی که اون وقتا اتفاق افتاد... از اتفاقاتی که افتاد و فشاری که از سمت خانواده بهم وارد شد و مخالفتشون..... از صحبت های خاله باهام...از شوهرخاله م... از پافشاری خودم و از تعجب همه که چی شده اون دختر سر بزیر همیشگی اینقدر پافشاری میکنه روی خواسته ش....یا حتی از مراجعه به مشاور با خانواده م ...یا زنگ های پدر مستر اچ و پیگیریشون...دوست داشتم فقط و فقط از موفقیت ها بگم....

فقط داریم یکی یکی موانع رو کنار میزنیم اینروزا...که فقط بمونه اون مانعی که کنار زدنش دست ما نیست...ببینم خانواده بالاخره رضایت میدن به کنار هم بودن ما دو تا یا نه...فقط برامون دعا کنین...

فعلا که نزدیک دو ماهه توی انتخاب اسم شرکت مونده مستر اچ....تا اسم هم درست نشه نمیتونه کاری کنه.... هرچی هم اسم میفرستیم مدام رد میشه ....یعنی من به مرز دیوونگی رسیدم مخصوصا وقتی لغت نامه دهخدا رو جلو روم میبینم و اون سایتایی که قراره چک کنیم اسم ثبت نشده باشه...

این آخری یکی از اسم ها رو قبول کردن به شرط فرستادن برای فرهنگستان و استعلام که این استعلام یک ماهی طول میکشه و پیشنهاد شده بهشون دوباره اسم انتخاب کنیم!!!!! اوضاعی داریم ماااا...

..................................................................................

توی هفته ی گذشته داداش اینا افطار اینجا بودن....همون شب دوست خانوادگیمون هم زنگ زد که میخوان با دامادشون بیان دیدنمون...

دیگه اومدن و رفتن و برای داداش اینام دامادشون کادو عروسیشونو آورده بودن چون برای عروسی نتونستن بیان و فقط حنابندون اومدن و بخاطر بارندگی شهر دیگه گیر افتادن...حالا کادو رو آوردن...

بعد عروس میگفت نه واسه شما کادو آوردن ...میگفتیم نه بابا این واسه شماس...

به شوخی گفتم : هر وقت واستون کسی کادو میاره شانس دارین همش خونه ی مایین....نیستین که اگه خیلی خوب بود من بردارمش واسه خودم...

عروس میگفت : اینم قابلی نداره تو بردار چه اشکالی داره...3 تا تیکه ظرف بود که خیلی شیکه و تازه مد شده...

گفتم : شوخی کردم....

مامان گفتن : نه ما عادت نداریم کادو عروس داماد رو برداریم...هرچی براشون بیارن خودشون هم نباشن کنار میذاریم دستشون میرسونیم...خنده

خلاصه اینطوریا...

............................................................................

امشب هم تولد بازی داریم....تولد مامان هست و کیک پختم توی فر گذاشتم اومدم نشستم به نوشتن... داداش اینا افطار میان....

هرچی چند روز گذشته رفتیم دنبال کادو برا مامان نیافتیم....کیف دوشی میخواستم که شیک باشه و سبک و جنس خوب ولی نبود که نبود....این نهضت بعد از تولدشون ادامه داره...

مگه همیشه باید خود روز تولد کادو رو داد؟!!!!!!

_ مه سو _ 

ورق زده در یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٦ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

این همه دکتر و دکتر بازی!
دکتر مغز ...
دکتر قلب ...
دکتر اعصاب ...
دکتر روان هم  داریم،
دکتر "احساسات" نداریم!
ما "احساساتِ" مان خدشه دار شده،
که می زند به مغزِ استخوانِ مان،
اعصاب و روانِ مان را به هم می ریزد!
"داروهای اعصاب" فقط سِرِّ مان می کنند،
خواب می کنند ما را تا بخوابیم،
خوابش را ببینیم ، حالمان بدتر شود!
صبح  بفهمیم خوابش را ندیده ایم ، بی اعصاب تر شویم!
دکتر احساسات اگر می داشتیم،
برای برخی یک قالیچه وسط پارک
یک سبد میوه ، یک مشت تخمه
و "دو استکان چای"  تجویز می کرد!
برای دیگری ،توی کافه ،
"میز دونفره" رزو می کرد،
با دو فنجان قهوه ی ترک اصل!
یک "بلیط رفت و برگشت" ،
برای کسی که عزیزِ رفته اش،
چند کیلومتر آن طرف تر ،
بال بال می زند از "دلتنگی"
و فکر می کنیم دارد زندگی اش را می کند!
برای برخی آغوش و بوسه تجویز می کرد،
"موسیقی درمانی"  شنیده اید که !؟
اینکه گوشِ راستت را بچسبانی ، سمتِ چپِ سینه اش،
کدام موسیقی آرام بخش تر است از تپش های ضربان قلبش که برای تو تندتر می تپد!؟
چقدر آدم ها کنار هم زندگی می کنند و از تاریخِ آخرین آغوشِ شان مدت ها گذشته و فاسد شده اند!
اگر چه مثل بعضی "دارو" ها که "نایاب" اَند،
آدم های کمی را می شود در آغوش کشید و بوسید،
اما عجیب درمان "بیماری های خاص" اند!

(فاطمه نعمتی)

_ مه سو _ 

ورق زده در یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٦ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

خب گفته بودم با خبر خوب میام.... خبر خوب امروز اینکه :

خاله سومی بالاخره خونه خریدن اینجا...

همین امروز هم ما رفتیم برای دیدن خونه شون....3 خوابه....خیلی هم شیک و قشنگ...

یه عالمه براشون خوشحال شدم....البته که مجبورن آپارتمان کرج رو بفروشن و بذارن روی این پولشون...شوهر خاله ترجیحش این بود که اون آپارتمان هم نگه دارن ولی خب قسمت به این خونه شد و فروش اون یکی...

................................................................................

دوس جانم هفته ی گذشته مراسم خواستگاریش بود... گرچه اونطور که انتظار داشت پیش نرفته بود و بعد از مجلسش یه عالمه گریه کرده بود...

و خب شروطی خانواده ش گذاشتن برای آقای داماد که حالا باید دید همه چیز خوب پیش میره.... البته که شرطشون داشتن سرپناه برای خودشون (حداقل 3 دانگ خونه) و گرفتن مجلس عروسی در شان خانواده شون هست....قرار شده اگه پدر داماد همکاری کنه برای گرفتن 3 دانگ خونه ، 3 دانگ دیگه رو پدر دوستم براشون پرداخت کنه و این نهایت همکاری با داماد آینده س به نظرم....

حالا فعلا در حال شور و مشورتن....و دوستم از چشماش خواب رفته اینقد که بالا و پایین کرده شرایط رو...

امیدوارم بهترینا براشون اتفاق بیفته.... البته که داماد هرکاری برای دوس جانم کنه کمه... اینقدر که زندگی خوبی در انتظارشه.....اینقدر که دوس جانم ماه و گل و خوبه...

..................................................................

این آخر هفته هم خواستگاری یکی دیگه از دوس جانا هست.... همه انگار یهویی دست به کار شدن....نیشخند این مورد دیگه عالیه....جناب داماد اوضاع مالی توپی داره و زندگی پر از رفاهی در انتظار این یکی دوستمه.... البته اگه خانواده ها بتونن با هم کنار بیان...یکم از نظر فرهنگی تفاوت دارن...اینجور که فهمیدم...

...................................................................

پستم پر از خبرای خوب شدا خداییش...

امروز طبق سنت هر ساله که یکی از سحرهای دهه اول ماه رمضان خواب میمونیم خواب موندیم و ده دقیقه بعد از اذان بیدار شدیم!!!!! قرمه سبزی مامان پز رفت گوشه ی یخچال برای سحری بعدی....صد افسوس!!!!

من گرسنمه آخه!!!!!!!گرسنه ام!!!! سحری قبلی تنها بودم و شیربرنج واسه خودم درست کردم!!!!اینم از این سحری که خورده نشد فقط بوش به دماغمون خورد!!!!یعنی من تنها بمونم از گرسنگی فک کنم بمیرم!!!!!نیشخنداینقدر که حال پختن غذا ندارم....نه حالا بخاطر شیربرنج حالایی ها!!!!کلا در خودم بیش از این نمیبینم!!!!قهقهه مستر اچ از همین حالا نگران آینده س و بی غذایی ش!!!قهقهه کدبانویی یه دل آروم میخواد خداییش.... ولی خب ماجرای شیربرنج این بود که یه عالمه شیر توی یخچال مونده بود و مامان اینام رفته بودن پیش مادربزرگم....فک نمیکردم حتی افطار بعدی هم خونه باشم و گفتم خراب میشه گناه داره....اگرنه من و اولین شیربرنج عمرم اونم برا سحر!!!! باید میدیدن چی از آب در اومد!!!! برنج همه شفته میشه این برنج 45 دقیقه روی گاز بود سر و مر و گنده سر جاش نشسته بود تکون نمیخورد!!!!!!فک کردم پلاستیکیه!!!!نیشخند

...........................................................................

مادربزرگ کلیه هاش هم از کار افتادن و روزانه دیالیز میشن....دکتر از درمان ناامیدمون کرده و خب تشخیص هم به سرطان هست....درد خیلی زیادی میکشن و هیچ مسکن و درمانی هم نمی شه براشون تجویز کرد....فقط با سرم توی بخش مراقبت های ویژه بدون ملاقاتی هستن....

تنها دعامون هم اینه که حالا که اینجور شده کمتر زجر بکشن و تقلا کنن.... وقتی به عجز و تقلاشون روی تخت فکر میکنم همه وجودم اشک و درد و غصه س...

خدایا....بزرگیتو شکر....ناراحت رحمی....

.............................................................................

دخترخاله هم برای اون کار قبول شد..... شکر...

با خوشحالیش خوشحالم...

..............................................................................

خبر دیگه....فعلا نیست....همین...

نماز روزه هاتون قبول....این روزا من همش در حال مطالعه ام...

کتاب _ من پیش از تو _ هم تموم کردم....دوس داشتمش...و فیلمشم دیدم...گرچه لذتش به اندازه ی خوندن کتابش نبود..... کتاب یه چیز دیگه س خداییش...

فصل چهارم کتاب روان شناسیم هستم....و هنوز - اِما - همون اولاش مونده تا برم سراغش...

مثل هر سال ماه عسل هم میبینم...

_ مه سو _ 

ورق زده در سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٦ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

ورق زده در شنبه ٦ خرداد ۱۳٩٦ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |

رمضان خوش قدم برگشته....شروع ماه مبارکی هست...

ممنون از اعتماد تک تک شمایی که در ختم منو همراهی میکنین....التماس دعای فراوان دارم از تک تکتون....اگه سوالی داشتین در طول ماه مبارک جوابگو هستم و سعی میکنم روزانه به وبلاگ سر بزنم...

رمضانتون پر از برکت و تجارب خوب...

پ.ن : پست نگاهی به آسمانی !

_ مه سو _ 

ورق زده در شنبه ٦ خرداد ۱۳٩٦ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ حکایتگر مه سو واژه هایت برایم () |